أو ، صداقت ودوستى ديرينه اى بود . چند روزى پس از مراجعت از مكة در منزل
نشستم ورفت وآمد مردم پايان پذيرفت ورنج سفر از تنم خارج شد . سوار مركب شدم
وبه سراغ مختار رفتم . أو را در بيرون از منزل خويش يافتم . سلامي به أو گفتم ، أو
جواب سلام مرا داد وفرمود : " منهال ! مدتي است تو را نمىبينم . نه پيش ما مىآيى ، نه
به زيارة ما مىرسى ونه در مقابل اين همه فتوحات كه خداوند نصيب ما فرموده است ،
تبريك وتهنيت مىگويى . "
عرض كردم : " سرورم من در زيارة بيت الله الحرام بودم وبه تازگى به كوفه
رسيده أم ، واگر نه زودتر به حضورتان مىرسيدم . "
قدم زنان مقدارى با هم سير نموديم تا به محل " كنائس " رسيديم . متوقف شد ،
مثل اين كه انتظار كسى را مىكشيد . گويا در جستجوى حرمله افرادى را فرستاده بود .
ساعتي نگذشته بود كه جمعى با شتاب فراوان وحركت شادمان ، به طرف مختار آمدند
وگفتند : " أمير بشارت ! أمير بشارت ! حرمله را يافتيم وأو را آورديم . " وقتي أو را پيش
مختار آوردند ، دستان بسته بود .
هنگامى كه نگاه مختار به أو افتاد گفت : " حمد وسپاس خدايى را باد كه مرا به تو
دشمن خدا ورسول خدا متمكن ساخت . " سپس گفت : " جلاد يا جزار ( برنده سر ) كجا
است ؟ " پس جزارى حاضر ساختند . سپس فرمود : " نخست دستها وپاهاى أو را قطع
كن . " نخست آن اعضا را قطع كردند . أو فرياد مىكشيد وكمك مىطلبيد . دستور داد
آتش را حاضر ساختند وآهنى را در آتش گداختند تا كاملا سرخ گرديد . آن ميله را در
گردن أو قرار داد ، گوشت گردن أو در آتش مىسوخت وأو فرياد مىكشيد وكمك
مىطلبيد تا آن كه گردن أو بريده شد . در اين هنگام منهال گويد : " من سبحان الله گفتم . "
مختار رو به من نمود گفت : " منهال ! تسبيح وتنزيه خدا در همه حال زيبا
وپسنديده است ، ولى اكنون چه جاى تسبيح گفتن مىباشد ؟ "
منهال گفت : " أمير ! در اين سفر أخير كه از مكة مىآمدم ، در مدينه وارد محضر
مولى وسرورم امام علي بن الحسين ( ع ) شدم . امام از من پرسيد چه اطلاعى از حرملة
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 300
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص٣٠٠