( 8 ) . قس . ابو حنيفه ، 130 .
209 . ترنجان 1
دمشقى مىگويد كه اين بادرنجبويه است . جالينوس آن را « داروى شادىآور » 2 مىنامد .
( 1 ) . از ترنگان فارسى (
I , Vullers
، 439 ) -
Melissa officinalis L .
؛ سراپيون ، 64 و 509 ؛ غافقى ، 145 ؛ ميمون ، 40 .
( 2 ) . مفرحة القلب .
210 . ترنجبين 1
الفزارى مىگويد : ترنجبين گويى شبنم فرو افتاده [ از آسمان ] است . به عربى شهد 2 ناميده مىشود لكن ما اين را نشنيدهايم . به هندى 3 جواساسكّر 4 يعنى « قند خارشتر » ناميده مىشود .
حمزه مىگويد كه خارشتر [ حاج ] را در خراسان تر ، در فارس ارود 5 ، و در اصفهان اشتر مىنامند و [ ترنجبين ] را اشترنگبين 6 مىگويند .
به نظرم ، « اشتر » كه بهجاى « حاج » [ آورده شده ] ، به معناى « شتر » است ، زيرا [ حاج ] « اشترخار » 7 ناميده مىشود . او همچنين از آن حاج كه كشوث 8 روى آن پيدا مىشود ، سخن مىگويد . كشوث باوجود اينكه ريشه ندارد ، پايين نمىافتد ، رشد مىكند ، سپس دور [ گياهى ] كه در كنارش قرار دارد ، مىپيچد و از زمين جدا مىشود . لكن ما بهندرت ديدهايم كه به خارشتر بچسبد .
ابو طالب المأمونى [ ترنجبين را ] اينگونه توصيف مىكند :
« شكر است و از شكر در نيايد ، * حاصل نشود بر آتش از قند 9 .
سپيد چون كافور يا چون مرواريد گرد ، * مسخره باشد قياس با فانيد 10 .
سوگند خورم گر اين تبر زد 11 ، چنين نيست . * گاه با هليله در شمار داروها .
غذاست كه خورند ، درمان اندوههاست ، * ژالهء باريده بر گياه عوسج است ،