378 - مرد پير و كهنسالى با زنى ازدواج نمود .
آن مرد پس از آنكه با همسر خود همبستر شد از دنيا رفت . و زن از او باردار شده بود .
سپس از آن زن فرزند پسرى از آن مرد پير و كهنسال به دنيا آورد .
پس از متولد شدن اين كودك . فرزندان آن پيرمرد . نسبت ناروا به آن زن دادند .
آنها به نزد عمر رفته و گواهى دادند كه آن زن مرتكب فحشا شده است . و اين كودك فرزند پدر آنها نمىباشد .
سپس عمر دستور داد تا آن زن سنگسار گردد .
هنگاميكه مىخواستند آن زن را براى سنگسار شدن ببرند او در ميان راه اميرالمؤمنين عليه السلام را مشاهده نمود و به آن حضرت گفت : - اى پسر عمّ رسول اللَّه - من مظلوم هستم . و اينها نسبت ناروا به من دادهاند .
و من براى ازدواج خود با آن مرد مدرك و سند دارم .
امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود : سند و مدرك خود را نشان بده .
آن زن نوشتهاى را به حضرت ارائه نمود كه در آن نوشته روز ازدواج او و همبستر شدنش با شوهرش ذكر شده بود .
در اين هنگام امير المؤمنين عليه السلام فرمود : از سنگسار كردن اين زن دست نگهداريد و او را برگردانيد .
در فرداى آن روز امير المؤمنين عليه السلام از كودك آن زن خواست تا با بقيهء كودكان همسن و سال خود بازى كند .
هنگاميكه آن كودكان روى زمين نشسته و خاكبازى مىكردند حضرت به آنها فرمود :
همگى از جاى خود برخيزيد و سر پاى خود بايستيد .
در اين هنگام تمام كودكان يكباره از زمين برخاستند . اما كودك آن پيرمرد بخاطر ناتوانى با كمك دستان خود از روى زمين برخاسته و سرپا ايستاد .
بايدها و نبايدها در رفتار و كردار قضات ( فارسى ) — صفحة 204
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٢٠٤