نخستين مقوله صفت ذات ( صفة ذاتية - صفة الذات - صفة النفس ) است كه ذوات از اين طريق از يكديگر متمايز مىشوند . « 1 » جوهر ، بهعنوان مثال ، به واسطهء صفت ذاتىاش ، نه بذاته ، به جوهر توصيف مىشود . در مورد خداوند نيز چنين است . او با ديگر ذوات از جهت صرف ذات بودنش تفاوتى ندارد . بلكه اين تفاوت بهعلت صفت ذات اوست . « 2 »
مقولهء دوم احوال ، صفات ذاتى ( صفات مقتضاة عن صفة الذات ) است كه با موجود شدن صفت ذات اين صفات اقتضاى وجود پيدا مىكنند . « 3 » صفت ذاتى جوهريت كه به ذاتى تعلق دارد ، مستلزم تحيّز جوهر به هنگام وجود آن است . بنابراين اشغال مكان صفت ذاتى جوهر است . در مورد خداوند مشخصهء الهى صفت ذات او ، مقتضى صفات ذاتى اوست . اين صفات قادر ، عالم ، حى و موجود بودن او مىباشند . « 4 » لذا خداوند را الزاما و دائما بايد با اين صفات توصيف كرد زيرا تا زمانى كه صفت قديم « 5 » ذات خداوند باقى است وقفهاى در اين صفات حاصل نمىشود . « 6 »
صفات قادر و عالم و حى در انسان از نظر ماهيت با صفات مشابه آن در خداوند متفاوت است . اين صفات به مقولهء سوم احوال تعلق دارد كه توسط معنا يا علتى در موضوع
هامش
بيان حدوث براى آنها كه اشارهاى به موجود شدن آنها بكند خوددارى كرده است ؛ ( ر . ك : فرانك ، « حال » ، دايرة المعارف اسلام .
( 1 ) - نيشابورى ، فى التوحيد ، 590 ؛ عبد الجبار ، مغنى ، 7 : 83 ؛ شيخ طوسى ، « مقدمه » در الذكرى الالفية للشيخ الطوسى ( مشهد 1391 / 1970 ) ، 2 : 204 ؛ تقى الدين ، 156 به بعد ، فرانك ، موجودات 5 - 53 ؛ نيز همان ، 55 يادداشت 1 در مورد اصطلاحات فنى گوناگونى كه براى صفت ذات به كار مىرود .
( 2 ) - ابن متّويه ، مجموع ، 1 : 153 .
( 3 ) - شيخ طوسى ، « مقدمه » 205 ؛ فرانك ، موجودات 58 - 64 . گويا اين مورد قبول همهء پيروان ابو هاشم نبود . نقل شده كه بعضى از آنان معتقد بودند كه صفات ذاتى را مىتوان در مورد ذات در حال معدوم بودن آن بيان كرد ؛ ر . ك : تقى الدين 7 - 106 . نقل شده كه ابو عبد الله بصرى صفت ذاتى جوهر ، يعنى تحيّز آن را در حالت معدوم بودن ، اما غيرحاصل فى جهة بيان كرده است . ر . ك : همان 107 ؛ رازى ، محصّل ، 84 .
( 4 ) - ابن متّويه ، مجموع ، 1 : 162 ، جمعى از نويسندگان به جاى « موجود » صفت « قديم » را آوردهاند ؛ مثلا ، همان 162 ، 152 ، 153 ؛ نيز تقى الدين ، 148 ؛ علامه ، مناهج 90 پ . بنا به گفته ابن متّويه ( همان ، 160 ) قديم ، هركجا كه به وصف واجب الوجود متصف شود ، عين موجود است . با اين تعريف منظور او آن است كه صفت وجودى خداوند صفتى ذاتى است كه حدّيقف ندارد ، زيرا صفت ذات او كه حدّيقف ندارد مقتضى آن است .
بنابراين كيفيت وجود آنچنان است كه او قديم است .
( 5 ) - ابن متّويه ، مجموع 1 : 162 .
( 6 ) - شيخ طوسى ، « مقدمه » ، 206 ، مانكديم ، 391 ؛ فرانك ، موجودات ، 8 - 107 .