مردم وقتى بانگ بشنيدند اميد گشايش يافتند و از جمله پيران و گوشه - گيران و پيوستگانشان آنها كه توانستند سوى مصلى رفتند . مير غضب مرداويج كه سقطى نام داشت پيش او رفت و فرمان او را در بارهء جماعت پرسيد . فرمان داد كه ديلم و گيل با زوبين و خنجر دور آنها را بگيرند و همه را بكشند . مردان ديلم دور آنها را گرفتند و همه را كشتند و به پيش رفتگان پيوستند . آنگاه يكى از سرداران خود را كه ابن علان قزوينى نام داشت و ملقب بخواجه بود ( مردم خراسان وقتى خواهند كسى را بزرگ دارند او را خواجه نامند ) با سپاهى سوى شهر دينور فرستاد كه از همدان تا آنجا سه روز راه است . خواجه با شمشير به دينور درآمد و بروز اول بگفتهء آنها كه كمتر گفتهاند هفده هزار كس از مردم آنجا بكشت و آنها كه بيشتر گفتهاند گويند بيست و پنجهزار كس بكشت . مردى ابن مشاد نام با گوشه گيران و صوفيان و زاهدان پيش او رفت و قرآنى بدست داشت كه آن را گشوده بود و به ابن علان معروف بخواجه گفت « اى پير ، از خدا بترس و شمشير از اين گروه مسلمانان بردار ، زيرا گناه و جنايتى نكردهاند كه سزاوار چنين رفتار باشند . » ابن علان بگفت تا قرآن را از او بگرفتند و با آن به صورت وى زد . آنگاه بگفت تا سرش را ببريدند و خون و مال و ناموس هدر كرد و اسير بسيار گرفت .
سپاه مرداويج با كشتار و غارت تا محل معروف به شجرتين سرحد ولايت جبل و ولايت حلوان كه مجاور عراق است و ما بين ولايت طور و مطامير و مرج قلعه است پيش راند و اموال بسيار بغنيمت گرفت آنگاه پس آمد . در بازگشت نيز غارت و كشتار كرد و اسير گرفت و جوانان را بغلامى برد . از ولايت دينور و قرماسين و زبيديه تا آنجا كه رفتند از دختر و پسر بگفتهء آنها كه كمتر گفتهاند پنجاه هزار و بگفتهء بيشتر يكصد هزار اسير گرفتند . وقتى اين كارها بسر رفت و اموال و غنايم را پيش او فرستادند همه را با جمعى از سرداران و گروهى از سپاهيان خود به اصفهان فرستاد كه آنجا را بگرفتند و آذوقه و علوفه براى آنها فراهم آمد و
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 749
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٧٤٩