تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
شد . [ 1 ] اين رفتار دربارهء كسانى كه روزى با وى دوست بوده ، كارگران ، ملاحان ، خدمتگزاران وابستگانش ، چنان ستمكارانه اجرا شد كه سابقه نداشت و جز با دشمن
هامش
[ ( 1 - ) ] صاحب تكمله گويد : او را در « نوبختيه » در « گورستان قريش » به خاك سپردند و از ابو على تنوخى حكايتى نقل كند كه در معجم الادباء ياقوت 3 : 193 / 9 : 138 آمده است . او گويد : مهلبى ، ابو العلاء عيسى بن حسن بن ابرونا دبير نصرانى را به دبيرى دارائى ويژهء خود گمارده ، گنجينه‌هاى دفن شده را به او نشان داده بود . ابو العلاء در ميان دستگيرشدگان سخت‌ترين كتكها و دشوارترين شكنجه‌ها را چشيد و هيچ نگفت . پس ابو الفضل عباس ابن حسين شيرازى و ابو الفرج محمد بن عباس بن حسين بن فسا نجس [ دو جانشين مهلبى در وزارت ] به « تجنى » رو آوردند . او مادر ابو الغنائم فضل [ مفضل : خ 6 : 315 ] پسر [ به گفتهء ياقوت نابالغ ] وزير مهلبى بود . پس اين فرزند را جلو چشم مادر شكنجه كردند ، تا آنجا كه هر كس اين خانواده را مىشناخت بگريست اين زن تازه بيوه شده مىگفت : مولايم مهلبى [ چون جفت او مالك او بود نه شوهرش ] هنگامى اين بدبختى را براى ما فراهم كرد كه براى زن ابو على طبرى كه پس از مرگ شوهرش دستگير شده بود ، اسباب شكنجه خواست « تجنى » دستور داد ابو العلاء « ابن ابرونا » را بياورند ، پس او را در يك سينى گذارده ، چهار فراش برداشته جلو « تجنى » نهادند و او به پرسش از جاى يك يك اشياء آغازيد و ( ابرونا ) پاسخ درست مىداد تا سىهزار دينار را آشكار كرد . حاضران در شگفت شده به او گفتند : تو چگونه آدمى هستى ؟ اين همه كتك خوردى كه دارى مىميرى چرا خستوان نشدى ؟ گفت : سبحان اللّه من « ابن ابرونا » پزشك رگزنى بودم كه با يك دانق و نيم در كنار راه‌ها رگ مىزدم . وزير ابو محمد دست مرا گرفته بالا آورده ، دبير اسرار خود كرده است ، اكنون پنهانگاه پس‌اندازى كه براى فرزندانش نهاده لو بدهم ؟ به خدا اگر مرا مىكشتند نمىگفتم . گفتارش پسنديده آمد و سبب آزادى او شد و در دستگاه ابو الفضل و ابو الفرج و ابن بقيه پيشرفت كرد و به سال 369 ه - . به روزگار عضد الدوله درگذشت . او از تنوخى نيز روايت كند كه مهلبى مىگفت : هنگامى كه عضد الدوله مرا مأمور عمان كرد بسيار ترسيدم ، شبى را گذراندم كه در هيچ يك از دورانهاى زندگى بىنوائى و دون‌پايگى خود نگذرانده بودم . به دنبال چيزى تسلىبخش مىگشتم كه انديشه را متوجه آن سازم . چيزى نمىيافتم تا آنكه بيادم آمد كه من در كودكى هنگامى به سيراف بودم كه بدانجا گريخته بودم ، در آن شهر با گروهى آشنا شدم كه نيكى بسيار دربارهء من انجام دادند و به وسيلهء ايشان به نعمتها رسيدم . من انديشيدم كه « شايد اگر بشود -
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 248 | أحمد بن محمد مسكويه الرازي / ابو القاسم امامى / على نقى منزوى