عمر به آنان گفت :
- « سخن در چه مىگوييد ؟ » چيزى نگفتند و عمر گفت :
- « خوب مىدانم كه دربارهء چه خلوت كردهايد ؟ » طلحه در خشم شد و گفت :
- « پسر خطاب ! آيا از غيب خبر مىدهى ؟ » [ 167 ] عمر گفت : « نه ، غيب را جز خدا كس نداند . ليك گمان كنم كه گفتهايد : از تازيان بر قريش بيمناكايم و بسا كه به حكومت اسلام تن در ندهند . » گفتند : « راست مىگويى . » عمر گفت : « مترسيد ، كه من بيش از آن كه از تازيان بر شما بترسم ، از شما بر ايشان بيمناكام . اى قريشيان ، اگر شما به سوراخى خزيد ، تازيان در پىتان به سوراخ درآيند .
پس در كار ايشان ، پرواى خدا كنيد . »
[ طليحه ، پس از مرتد شدن و دعوى پيامبرى به اسلام بازگشت ]
اما طليحه ، چون يارانش شكست خوردند خود بگريخت و در نقع ، بر كعب فرود آمد و همچنان در ميان كلبيان بماند تا ابو بكر درگذشت . وى در آن جا اسلام آورد . سپس شنيد كه اسديان و غطفانيان و عامريان اسلام آوردهاند . آن گاه ، چون بو بكر در گذشت پيش عمر آمد تا با وى بيعت كند .
عمر به طليحه گفت :
- « تو عكاشه و ثابت را كشتهاى . به خدا سوگند كه تو را دوست نمىدارم . » طليحه گفت :
- « اى امير مؤمنان ، خداوند ، آن دو را به دست من گرامى داشته و مرا به دست ايشان خوار نكرده است . پس كين ايشان از چه مىتوزى ؟ » پس ، عمر با وى بيعت كرد . آن گاه حريم به طليحه گفت :
- « تو را از كاهنى چه مانده است ؟ » گفت : « يك يا دو دم آهنگران . » طليحه ، سپس به خانهء كسان خويش بازگشت و در آن جا بماند . تا روزى كه به سوى