ابن جنّى در كتاب « النوادر الممتّعه » حكايت كند كه فضل بن اسحاق يا يكى از مشايخ او گفت كه اعرابيى را ديدم . پرسيدم : از كدام قبيلهاى ؟ گفت : از بنى اسد . پرسيدم : از كجا مىآيى ؟ گفت : از اين باديه . پرسيدم : در كجاى آن زندگى مىكنى ؟ گفت : در ضريّه جايى كه همتايى ندارد . آبش شيرين است و خاكش شور نيست . در آنجا نه بيمارى هست و نه لرز و نه تب و ما در نهايت آسودگى و فراوانى نعمت زندگى خويش مىگذرانيم . « 1 »
در كتب آمده است كه عمر مرتع ضريّه را براى چريدن شتران صدقه در اختيار گرفت و هر سال سى هزار شتر كه در راه خدا داده بودند به آنجا مىفرستاد . و به قولى : چهل هزار شتر .
نقيع
نقيع چراگاه اسبان مردم بود و ربذه و شرف جايگاه شتران صدقه . « 2 »
زيد بن اسلم از پدرش روايت مىكند كه : عمر بن خطاب را ديدم كه يكى از موالى خود به نام هنىّ را بر مرتع امارت مىداد و به او سفارش مىكرد كه به داد مظلومان برسد . و مىگفت اگر ستوران عثمان بن عفّان و عبد الرحمان بن عوف تلف شوند ، آنها به مدينه باز مىگردند و در اين جا نخلستانها و كشتزارها دارند و اگر ستورى از مسكينى تلف شود ، نزد من مىآيد و فرياد برمىآورد . آب و علف براى من آسانتر از اين است كه او را به غرامت زر دهم . آنجا سرزمين آنهاست در جاهليت براى آن جنگيدهاند و هم در آنجا اسلام آوردهاند . اگر اين چارپايان نباشند كه جنگجويان مسلمان را بر آنها بنشانم و به جهاد فرستم چگونه مىتوانم از اين بلاد حمايت كنم . قاسم بن سلام پس از ايراد اين عبارات گويد : اسلم گفت كه شنيدم مردى از بنى ثعلبه به عمر مىگفت : بلاد ما را مراتع قرق شده كردى و حال آن كه در زمان جاهليت ما براى آنها جنگيده بوديم و در عصر مسلمانى در آنجا اسلام آوردهايم . و اين سخن چند بار تكرار كرد . عمر سر برداشت و گفت : زمين زمين خداست و ستوران از آن خدا كه جنگجويان در راه خدا بر آنها سوار مىشوند . « 3 »
از اين عبارات برمىآيد :
هامش
( 1 ) - سمهودى ، ج 2 ، ص 234 .
( 2 ) - ابن سعد ، ج 3 - 1 ، ص 221 از واقدى .
( 3 ) - الاموال ، فقره ، ص 740 .