تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
تشيع مىكرد . در سال 310 وفات نمود . از عثمان بن ابى شيبه و سليمان بن ابى شيخ و عمر بن شبّه و محمد بن داود بن الجرّاح و غير آنها روايت مىكرد . و قاضى الجعابى [ 1 ] و ابن زنجى كاتب و ابو عمرو بن حيويه و ابو الفرج على بن الحسين الاصفهانى و جز ايشان از او روايت مىكردند . ابن الرومى دربارهء او گفت [ 2 ] :
و فى ابن عمّار عزيرية * يخاصم الله بها و القدر . . .
و اين سخن خطيب بغدادى است . و در كتابى كه ابن المسيّب كاتب در اخبار ابن الرّومى نوشته يافتم كه ابن عمّار دوست ابن رومى بود و همواره ملازم او . ابن رومى شعرهايى مىسرود و به او نسبت مىداد . ابن عمّار مردى بود شوربخت و فقير و حرمت احرار را نگه نمىداشت . در ايامى كه دچار فقر و فاقه شده بود شب و روز از تقدير خداوندى شكايت مىنمود تا حدى كه به اين كار اشتهار يافته بود . روزى ابن رومى به او گفت : من تو را عزير ناميده‌ام . پرسيد : چگونه مرا بدين نام خواندى ؟ گفت : عزير با پروردگارش به مخاصمه آمد و از او خواست خون هفتاد هزار كس از بنى اسرائيل را به دست بختنصر بريزد . به او وحى آمد كه « اگر در قضاى من با من باز هم مجادله كنى نامت را از ديوان نبوّت مىزدايم » . و ، ازاين‌رو ، گفته است كه و فى ابن عمّار عزيرية . و گويد كه محمد بن داود بن الجرّاح روزى نزد ابن رومى رفت ، احمد بن عبيد الله بن محمد بن عمّار نزد او بود و اين در روزهايى بود كه زندگى بر او سخت گرفته بود و فقرش به نهايت رسيده بود . ابن رومى براى او اندوهگين بود . محمد بن داود به ابن رومى گفت : چه مىشد اگر تو و ابو عثمان ناجم امروز در نزد من مىآمديد تا با هم گفتگويى كنيم . ابن رومى گفت : من هنوز بيمارم و ابو عثمان بايد در خدمت دوستش اسماعيل بن بلبل باشد ، اين ابن عمّار ( يعنى احمد بن عبيد الله ) مردى دانا و اديب است ، او را با خود ببر و من دوست دارم كه تو مقدار فضل او را بشناسى . محمد بن داود روى به ابن عمّار كرد و او را به سراى خود دعوت نمود و از مجاورت و محاورت او شادمان شد . ابن عمّار همان روز نزد ابن رومى بازگشت و گفت : چه خوب مىشد كه نزد او مىرفتى و از آن همه نيكى كه با من كرد او را سپاس مىگفتى . در اين روزها ابن داود از كار بر كنار بود و در خانه خود مىزيست و ابن عمّار پيوسته نزد او مىرفت . پس از چندى عبيد الله بن
هامش
[ 1 ] م : الجابى . [ 2 ] حاصل معنى : در ابن عمار خوى بدى است چون خوى عزير ، با خدا و تقدير خصومت مىورزد .