تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
عدل آسوده غنوده بودند ناگهان عيش همگان منغص شد و سايهء عزت و امن از سرشان برفت و در دل شب نداى مرگ سلطان ابو بكر در تونس پيچيد . اين شب ، شب چهار شنبهء دوم رجب سال 747 بود . مردم از بسترهاى راحت بيرون جستند . و چون سيل به سوى قصر روان شدند . چون مستان هر چند مستان نبودند گرداگرد قصر مىگرديدند و به فرياد و فغان كه از درون قصر به آسمان مىرفت گوش مىدادند . امير ابو حفص عمر فرزند سلطان از سراى خود به قصر شتافت و آن را در تصرف گرفت و درها را قفل كرد . آنگاه حاجب ابو محمد تافراكين را از سرايش بخواند و مشايخ موحدين و موالى و طبقات سپاه را گرد آورد و حاجب از آنها براى امير ابو حفص بيعت گرفت . سپس به بامدادينه نشستند در مجلسى با شكوه آن سان كه رسم اين دولت بود . آن را حاجب ابو محمد بن تافراكين كه راه و رسم اين كارها مىدانست ترتيب داد و او اين راه و رسم را از مشايخ خود دولتمردان موحدين آموخته بود . مردم از هر طبقه مىآمدند و بيعت مىكردند . مجلس تمام شد در حالى كه امير ابو حفص جاى پدرش به خلافت رسيده بود . امير خالد فرزند ديگر مولاى ما سلطان ابو بكر در حضرت بود چند ماه بود كه براى ديدار آمده بود و درنگ كرده بود تا بتواند با همهء آشنايان ديدار كند . چون خبر مرگ پدر شنيد در همان شب بگريخت . فرزندان منديل از كعوب او را گرفتند و به حضرت باز گردانيدند و در آنجا به بندش كشيدند . ابو محمد بن تافراكين مقام حجابت يافت و امور ديگرى نيز به او مفوض گرديد ولى خواص سلطان همچنان بر ضد او سعايت مىكردند تا سينهء سلطان را از كينهء او پر سازند و فرا مىنمودند كه در ايام پدرش ميان آن دو چه رقابتها و مناقشات بوده است . و اين سعايت بر دوام بود زيرا بر مقام او رشك مىبردند . حاجب به هوش بود كه از آنان شرى نزايد و حيله‌اى به كار برد تا از آنان خلاصى جست و ما بدان اشارت خواهيم كرد .

خبر از حركت امير ابو العباس وليعهد سلطان از مقر امارتش در جريد و آمدنش به حضرت و كشته شدن او و دو برادرش امير ابو فارس عزوز و ابو البقاء خالد

سلطان ابو بكر پسر خود امير ابو العباس صاحب اعمال جريد را - چنان كه گفتيم - در سال 743 به ولايت‌عهدى برگزيده بود . چون از مرگ پدر و بيعت با برادرش خبر يافت مردم پايتخت را به عهد شكنى متهم ساخت و عربها را به يارى خويش خواند . آنان نيز اطاعت كردند و از فرمان برادرش بيرون آمدند و به فرمان او در آمدند . امير ابو العباس با سپاهى اينچنين به سوى پايتخت در حركت آمد . برادرش امير ابو فارس فرمانرواى سوسه در قيروان با او ديدار كرد . و در زمرهء