آورد . بارى چون به طرابلس رسيدند ، بازرگانان هم گروه او هر يك به سويى رفتند .
مهدى ، ابو العباس ، برادر ابو عبد اللّه الشيعى را به كتامه فرستاد . چون به قيروان رسيد ، زيادة الله كه در پى دستگيرى آنان بود ، او را بگرفت ، و در باب عبيد الله المهدى به باز خواست گرفت . او نيز همه را انكار كرد . زيادة اللّه او را به حبس فرستاد ، و به عامل طرابلس نوشت كه مهدى را دستگير كند . ولى او به مهدى دست نيافت . مهدى به سوى قسنطينه [ 1 ] حركت كرد ، ولى چون ابو العباس برادر ابو عبد اللّه الشيعى ، در قيروان گرفتار آمده بود ، و بيم آن مىرفت كه او نيز به خطر افتد ، راه سلجماسه در پيش گرفت . اليسع [ 2 ] بن مدرار ، در آنجا بود ، و به اكرام تمام او را پذيرا گرديد . در اين احوال نامهء زيادة الله به اليسع رسيد ، و به قولى نامه المكتفى ، كه او همان مهدى است كه در كتامه براى او دعوت مىكنند . پس اليسع او را به حبس فرستاد . زيادة الله به سردارى خويشاوند خود ، ابراهيم بن خنيش [ 3 ] ، چهارده هزار سپاهى به قسنطينه روانه كرد . ابراهيم در قسنطينه درنگ كرد .
شش ماه آنجا را در محاصره گرفت و ابو عبد الله در كوه پناه گرفته بود . چون درنگش به درازا كشيد ، به سوى شهر بلزمه ، پيش راند ، ولى شكست خورده به قيروان بازگشت .
ابو عبد اللّه ، خبر اين فتح را به مهدى كه همچنان در زندان سجلماسه بود بنوشت . ابو عبد اللّه به شهر طبنه لشكر برد . شهر را محاصره كرد ، سپس مردم را امان داد و شهر را در تصرف آورد . آنگاه به شهر بلزمه تاخت آورده آنجا را نيز تصرف كرد . زيادة اللّه سپاهى به سردارى هارون الطبنى به بلزمه فرستاد . اين سپاه شهر دار ملوك را كه به اطاعت ابو عبد اللّه الشيعى درآمده بود ، ويران نمود و مردمش را قتل عام كرد . آنگاه به سوى ابو عبد اللّه الشيعى تاخت ، ولى بىهيچ جنگى منهزم شد ، سپس به قتل رسيد . ابو عبد اللّه شهر تيجس [ 4 ] را بگرفت . زيادة الله در سال 295 ، لشكر كشيد و به اربس فرود آمد . سپس اصحاب اشارت كردند كه به قيروان بازگردد ، تا پشتيبان سپاه باشد . زيادة الله ، سپاهى به سردارى ابراهيم بن ابى الاغلب ، كه از خويشاوندانش بود ، روانه نمود و خود بازگشت . ابو عبد الله به باغايه راند . عامل باغايه بگريخت و او آن شهر را در تصرف آورد . سپس به شهر مرماجنه تاخت و آنجا را به جنگ بگرفت ، و عاملش را به قتل آورد . آنگاه به شهر تيفاش درآمد مردمش امان خواستند و تسليم شدند .
قبايل از هر سوى آمدند و امان خواستند ، و او امانشان داد ، و خود به تن خويش به مسكيانه [ 5 ] رفت ، و از آنجا به تبسه و سپس به مجانه ، و آنجا را به صلح گشود . آنگاه به قصرين ، از ناحيه قموده ، سپاه كشيد و مردمش را امان داد ، و عازم رقاده شد . خبر به ابراهيم بن ابى الاغلب رسيد ، او در اربس امير سپاه بود . بر جان زيادة الله ، كه با اندكى
هامش
[ ( 1 ) ] قسطينه .
[ ( 2 ) ] اليشع .
[ ( 3 ) ] حيش .
[ ( 4 ) ] عيسى .
[ ( 5 ) ] مسلبابه .