تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
نائب خود در بغداد ابو مسلم سلام ، ماجرى را بنوشت و او بر محمد امين داخل شد . به مرگ پدر تعزيتش گفت ، و به خلافت تهنيت ، و او نخستين كسى بود كه چنين كرد . صالح نيز خبر وفات پدر را براى برادر خود امين نوشت و خاتم و برده و عصا را به وسيلهء رجاء الخادم ، براى او بفرستاد . امين از قصر خود موسوم به قصر الخلد ، به قصر الخلافه آمد . نماز جمعه به جاى آورد ، و خطبه خواند . سپس از مرگ رشيد خبر داد و خود و مردم را تعزيت گفت . همهء اهل بيت او با او بيعت كردند . عموى پدرش سليمان بن المنصور را به گرفتن بيعت از سرداران مامور كرد ، و سندى را به گرفتن بيعت از مردم ديگر . امين به سپاهيانى كه در بغداد بودند ، وظيفه دو سالشان را بداد . مادرش زبيده از رقه بيامد ، و امين با جماعتى از وجوه كشور ، از بغداد به استقبال او رفت . خزاين رشيد با او بود . امين نامه‌هايى براى چند تن از كسانى كه با رشيد رفته بودند نوشت ، و همراه بكر بن المعتمر به خراسان فرستاد . هارون هنوز زنده بود كه بكر به طوس رسيد . و كس از آن نامه‌ها آگاه نبود . نامه‌اى بود براى مأمون كه براى او و خود و برادرشان مؤتمن بيعت بگيرد و نامه‌اى بود براى برادر ديگرشان صالح كه سپاه و خزائن را برگيرد و روانهء بغداد شود ، ولى زير نظر فضل بن ربيع باشد . و نامه‌اى به فضل بن ربيع ، كه از هر چه با اوست ، از حرم و اموال ، نيكو حفاظت كند . آنگاه كسانى را به مقام‌هايى چون رياست شرطه و حرس و حجابت منصوب كرد . رشيد كه از آمدن بكر آگاه شده بود ، او را فرا خوانده بود تا بنگرد كه چه به همراه دارد . بكر انكار كرده بود . حتى او را زدند و به حبس افكندند ، ولى او از نامه‌هايى كه آورده بود هيچ نگفت . چون رشيد بمرد فضل او را احضار كرد ، و بكر بن المعتمر نامه‌ها را به او داد . چون نامه‌ها را خواندند ، به مشورت نشستند كه چه بايد كرد ، چنان ديدند كه به امين ملحق شوند . فضل و مردمى كه همراهش بودند ، به خاطر رسيدن به وطنشان ، بيعتى را كه با مأمون كرده بودند ، بشكستند و راهى بغداد شدند . مأمون نيز سرداران پدر را كه همراهش بودند ، چون : عبد اللّه بن مالك و يحيى بن معاذ ، و شبيب بن حميد بن قحطبه و علاء از موالى رشيد - كه حاجب او بود - و عباس بن المسيب بن زهير - كه رئيس شرطهء او بود - و ايوب بن ابى سمير - كه رياست دبيران او را داشت ، و عبد الرحمان بن عبد الملك بن صالح و ذو الرياستين فضل بن سهل - كه نزديكترين نزديكانش بود - گرد آورد و به مشورت پرداخت . بعضى گفتند از پى آنان بتازيم و بازشان گردانيم . فضل او را از اين كار بازداشت و گفت : بر جان تو از اين كار بيمناكم ، ولى نامه بنويس ، و رسولان نزد آنان بفرست ، و وفاى به بيعت را به يادشان آور ، و آنان را از شكستن سوگندشان بيم ده . مأمون سهل بن صاعد ، و نوفل خادم را با نامهء خود به نيشابور فرستاد . فضل بن ربيع نامهء او را خواند و گفت من نيز يكى از افراد سپاه هستم . عبد الرحمان بن جبلة الانبارى ، با نيزه‌اى به سهل بن صاعد حمله كرد و گفت ، كه اگر