محمد بن عمير نيز با او بودند . اشارت كردند كه از پل بگذرند و بر آنان حمله كنند . خوارج به مداين بازگشتند . حارث عبد الرحمان بن مخنف را با شش هزار جنگجو به حدود كوفه فرستاد تا آنان را براند . خوارج خود را به رى رسانيدند حاكم رى و نواحى آن ، يزيد بن حارث بن رويم [ 1 ] الشيبانى بود . خوارج او را كشتند و لشكرش را درهم شكستند و از رى روانهء اصفهان شدند . عتاب بن ورقاء حاكم اصفهان بود . خوارج چند ماه شهر را در محاصره داشتند . عتاب هر بار بيرون مىآمد و بر در شهر با آنان مىجنگيد . پس مردم شهر دل بر مرگ نهادند و به قصد نبرد بيرون آمدند . خوارج منهزم شدند و زبير كشته شد و لشكرگاهشان به تاراج رفت . بعد از زبير ، خوارج با قطرى بن الفجاءة المازنى مكنى به ابو نعامه بيعت كردند . قطرى آنان را به كرمان برد . چندى در آنجا درنگ كردند تا به تن و نوش آمدند و به اصفهان بازگشتند ولى در آن شهر نتوانستند راه يابند ، روانهء اهواز شدند و در آنجا اقامت جستند .
مصعب ، نزد مهلب كس فرستاد و او را به نبرد با خوارج فراخواند و ابراهيم بن الاشتر را به جاى او به موصل فرستاد . مهلب بيامد و از مردم بصره سپاهى گرد كرد و به جنگ خوارج - بيرون شد در سولاف با آنان رو به رو گرديد . هشت ماه جنگشان مدت گرفت . مصعب نزد عتاب بن ورقاء الرياحى عامل اصفهان كس فرستاد و او را به سبب كارى كه با ابن رويم كرده بودند ، به قتال مردم رى خواند . حاكم رى در اين اوان فرخان بود . عتاب به رى رفت و با فرخان نبرد كرد و آنجا را بگشود و چند دژ در اطراف آن را نيز در تصرف آورد .
خبر عبيد اللّه بن الحر و كشته شدن او
عبيد اللّه بن الحر الجعفى از گزيدگان قوم خود و نيكمردان صالح و فاضل بود . چون عثمان كشته شد ، عبيد اللّه بن الحر غمگين شد و عليه على دل با معاويه داشت . او را در كوفه زنى بود ، چون غيبت شوى به درازا كشيده بود شوى كرده بود . چون از شام آمد نزد على رفت .
على گفت : تو در صفين با دشمن ما همدست بودى . عبيد اللّه گفت : آيا از عدالت خود مرا محروم مىسازى ؟ ، على گفت : نه . و زنش بستد و به او باز داد . عبيد اللّه به شام بازگشت و بعد از شهادت على ، به كوفه آمد . در آنجا با ياران خود هم راى شد كه على و معاويه هر دو را انكار كنند . چون حسين بن على به شهادت رسيد ، عبيد اللّه خود را از آن نبرد قهرمانانه به به كنارى كشيده بود . ابن زياد او را خواست ولى به دو دست نيافت . چون او را بديد ، سخت زبان به ملامتش گشود و گفت كه : با دشمنانش همدست شده است . عبيد اللّه اين سخن را انكار كرد و به خشم بيرون آمد . ابن زياد از اين كه او را رها كرده بود ، پشيمان شد از پى او كس فرستاد و نيافتندش . به او پيام داد كه بيايد . گفت : هرگز از در اطاعت نخواهم آمد . و به خانهء احمد
هامش
[ ( 1 ) ] رويم .