للطبع الحيواني بقوله واجعل لها زماما من الامر استعار الزمام للامر إذ الزمام انما يكون للقياد وذكر العنان في النهى لأنه انما يجعل للذود والمنع ثم قال وسقها كالرائض اى الفارس الذي يريد رياضة الخيل الفارة اى العالم بطريق الرياضة التي لا يذهب على ذلك الرائض خطوة من خطوات الخيل الّا وصح أول تلك الخطوات بان لا يجمح ولا يذهب يمينا وشمالا ولا يطفر طفرا بل بان يكون على النهج القويم والطريق المستقيم « 1 »
Footnote
به بحر وجود واتحاد قطره با درياست واز همينجاست اشتباهات ديگر آنها تو تا خود را قطره دانى وبچشم خود بيني در خود نگرى با ديدهء خودبين نتوان ديد خدا را تقابل تقابل جزء وكل نيست سخن از گل وگلاب نيست مقابله قطره ودريا معادله نم با يم نباشد بلكه معامله ظل وذي ظل وشئ وفىء است تقابل عدم وملكه استأو أصل وأصل أصيل ما ظل وظل ظليل * أو يم وقلزم ونيل ما فرغر وشمريم( 1 ) - جمعى از صوفيه برآنند كه چون آدمي بكمال مطلوب رسيد وباصطلاح خودشان واصل شد ديگر عبارات شرعي ساقط وزائل مىگردد وعجبتر آنكه بعضي استدلال كنند به آية شريفهءوَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُابن أبي جمهور احسائى كه خود يكتن از دانشمندان بزرگ وعارف كامل وسالك واصلى است در كتاب مجلى نقل مىكند اوقاتى كه در يمن بسر مىبردم وسير مىكردم شنيدم يكى از دانشمندان بنام واز معاريف تصوف وعرفان را كه در بالاى كوهى تنها بسر مىبرد وسالهاست بترك عبادات گفته واز نماز وروزه اعراض كرده من چند فرسخ راه پيمودم وبراي ملاقاة أو رفتم در هر علمي كه سخن گفتم واز هر چه پرسش كردم طورى حاضر بود وپاسخ مىداد كه گوئى تخصص أو در همين فن است عاقبت گفتم من تعجب مىكنم شما با اين همه معلومات چگونه تارك عبادات شده وزحمات چندينساله خود را به هدر دادهاى گفت مرا ديگر احتياجى به عبادت نيست زيرا عبادات وسايطاند براي رسانيدن آدمي به خدا چون وصول حصول پيدا كند وقرب دست دهد ديگر محلى براي