Footnote
ذات من وذات شما وديگر آنكه هر يك از ما ذات خود را تعقل مىكند وهيچكس را دو ذات نبود تا يكى عاقله وديگرى معقوله شود
راه سوم آنست كه صاحب تلويحات پيش گرفته وپيش از أو معلم أول اين راه را رفته بهطورىكه گويد اين روش را از روحانيت معلم أول آموخته در عالم خلسه وخوابى كه بيدارى عرفاست بحضور أستاذ بار يافته واز مسئله مشكله مربوط به خود علم پرسشى كرده پاسخ داده است كه به خود مراجعه كن حل شده وپيشپاافتاده است تو درك خويشتن مىكنى آيا خود مدركى وبذات تو ادراك حاصل مىشود يا بغير ذات تو كه نيازمند به نيروى ديگر شوى وذات ديگرى بخواهى تا ذات تو را درك كند بىشك تو خود مدرك ومدركى ذات خود را باعتبار اثرى كه در ذات خود دارى ومطابقت مدرك با مدرك غير قابل ترديد است چه اگر اين اثر مطابق وبرابر با ذات نباشد درك ذات نشده گفتم ممكن است اثر صورت ذات باشد نه خود آن فرمود كه صورت مطلق يا مخصوص ومخصص صورت دوم را اختيار كردم فرمود كه هر صورتي كه در نفس آيد بصورت كليت خواهد بود هرچند از كليات بسيار مركب شده باشد مانع شركت نخواهد بود اينكه فرض منع شده است واز شركت ديگرى جلوگيرى كرده علت دارد وگرنه جزئي من حيث إنه جزئي كلى خواهد بود هو وهي هذا وانا افادهء معاني كليه مىكنند واز حيث مفهوم جزئي نيستند تو كه درك مفهوم انا كرده باشى مجرد مفهوم انا مانع از وقوع شركت نيست اكنون كه علم تو بذات خود خارج از ذات تو نيست نيروئى كه بدان درك خود كنى بيرون ذات تو نباشد بايد بدانى كه تو خود مدرك ذات خويشتن بوده ذات تو هم عقل وهم عاقل وهم معقول است
اكنون كه دانستى درك نفس را نيازى بصورت واثر مطابق نيست چه آنكه تعقل حضور صورت شئ است مجرد از مادة در ذات وخواهى بگو تعقل آنست كه از آن غائب وغافل نباشد واين تعبير نيكوتر وبمقصود ما نزديكترست چه نفس به تجردى كه دارد از خود غائب نيست وبهر نسبت كه تجرد دارد درك ذات خود كند وآنچه خارج از ذات وى باشد اگر استحضار عيني وخارجي آن براي نفس ممكن نشود دستكم صورتي از وى در ذهن حضور يابد كوتاه سخن آنكه نفس بحكم تجرد از مادة ذات خود را بنفس وجود ذات