بطبع در سفل باشد ابدا و امتزاج ميان ايشان محال بود از بهر آنكه اگر نور بسفل آيد و با ظلمت امتزاج كند از طبيعت بيرون رفته باشد ، چون از طبيعت بيرون رفته باشد نه نور باشد و اگر ظلمت بفوق شود و با نور مزج كند از طبع بيرون رفته باشد آنگه نه ظلمت بود و قول ديصانيّه از همه عجبتر كه ظلمت نزد ايشان مواتست و موات صانعى را نشايد و نيز گويند نور عالمست و ظلمت جاهل و مزج ميان علم و جهل صورت نبندد و اگر صورت بندد لازم آيد كه علم نور ناقص شود و جهل ظلمت يعنى اگر آب گرم به آب سرد بياميزى هم قوّت آب گرم ناقص شود در گرمى و هم قوّت آب سرد در سردى و همچنين اگر منى سركه با منى عسل بياميزى هر دو از طبع اصلى خود بيرون شوند پس نور و ظلمت چون حفظ خود نتوانند كرد چگونه عالم توانند آفريد .
مرقيونيّه
و قومى ديگر ازيشان و اين قوم را مرقيونيه خوانند ميان نور و ظلمت واسطه گويند و چون تفسير آن واسطه كنند آن را حاصلى نباشد و چيزى از آن فهم نشايد كرد و گويند نور محبوسست در حبس ظلمت و پيش ازين محبوس نبود از بهر اين فساد و ظلم و شرّ در عالم بيشتر از خيرست . و اين جهلى عظيمست ، نور چون خود را از زندان ظلمت خلاص نميتواند داد چگونه عالم تواند آفريد .
بدان كه ذكر ثنوّيان در باب مجوس از آن ياد كرديم كه اصل همه يكيست و اگر چه در بعضى مقالات مختلفند نبينى كه همه گويند عالم را دو صانعست و اگر چه بهرى يزدان و اهرمن گويند و بهرى نور و ظلمت و چون اصل يكى بود در يك باب ياد كرديم .
بدان كه مجوس گويند كه گاوان ملئكهاند و ايشان را عيدى هست از عيدها كه گاوى را دست و پاى محكم ببندند و بر بالاى بلندى برند و گويند انزلى لا تنزلى يعنى فرورو و فرومرو و دست از آن باز دارند چون به زمين رسيد و مرد او را يزدان كشت خوانند و گوشت وى بتبرّك بخورند و به يكديگر فرستند و مجوس غسل جنابت نكنند