مثل جنيد بغدادى و بايزيد بسطامى و سهل بن عبد اللّه تسترى گفت اولئك هم الفلاسفة حقا انتهى كلام قاضى نور اللّه تأمل در اين كلام كن كه چگونه وحدت فلسفه و عرفان را تحقيق مىكند با استشهاد از كلام محققين حكما و عرفاء از اينجهت است كه اين حقير گفته - من تفلسف تعرف و من تعرف تصوف و من تصوف تحرف و تخرف - باز برگرديم بنقل كلام قاضى نور اللّه بعد گويد ليكن چون در اين طريق يعنى طريق تصفيه خطرهاى بسيار و مهالك بيشمار است و دچار وساوس نفس و تلبيسات شيطانى مىشود و گاه شود كسراب بقيعة يحسبه الظمأن ماءا حت اذا جائه لم يجده شيئا ، آنچه بيند حقيقت پندارد يا خود را و اصل گمارد و دست از طلب بدارد از اينجهت در كلام ملك علام و صاحب وحى يعنى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ترغيب از نظر و فكر شده و علماء اعلام نيز بيشتر ترغيب مردم بطريقه نظر نمايند تا آنكه گويد مؤلف را عقيده آنست كه هيچكس از اينطايفهء رفيعه سنى نبوده مگر شرذمهء ضاله نقش بنديه كه جهت ترويج بضاعت خود و گول زدن اهل سنت و جماعت كه فى الحقيقه اهل سنت و جماعتند نقش صوفى جهت ابو بكر بستهاند و خرق اجماع قوم نمودهاند ، و بنا بر ظهور بطلان آن طريقه صاحب نفحات كه از مريدان خواجه نقشبند است گفته كه خواجه بهاء الدين بحقيقت اويسى است « 1 » انتهى كلامه .
هامش
( 1 ) خواجه بهاء الدين مؤسس فرقهء نقشبنديه است چنانچه نعمت اللّه مؤسس فرقهء نعمتى است و متقارب العصر بودند مقصود قاضى نور اللّه از اين عبارت آنست كه چون جامى صاحب نفحات كه خود او هم از نقشبنديه است فهميده كه نسبت خرقه بابى بكر صحت ندارد لهذا از باب تصحيح خرقهء خود گفته كه فرقهء نقشبنديه را چون بحقيقت بنگرى اويسى هستند نه ابو بكرى معنى اويسى پيش گذشت .