باشد خصومت كند بمحض آنكه چند قرانى از تو خورده باشد دست از او برنميدارى تا زنده است هر كجا مينشينى مذمت او را نقل مجلس مى كنى آههاى سرد از نهاد ميكشى سب ميكنى ، خدايش نيامرزد و از همواره نفرين ميكنى و طلب عذاب براى او ميكنى ، چه خبر است انى تؤفكون ، براى چند درهم دنيا اينهمه دلت ميسوزد و اينهمه نفرين دارى بلكه آرزو دارى كه عذاب او را بدست تو واگذار كنند تا تشفى خاطر حاصل كنى اما چون درد دين ندارى از هر لطمه و صدمه بدين باك ندارى در اينجا مقدس و از خدا ترس ميشوى و ميگوئى چكار داريد بمردگان اگر نيك بودند براى خودشان بودند و اگر بد بودند براى خودشان بودند
داد جواد اينهمه آخر بهر زه نيست * آن را كه درد دين نبود داد و لرزه نيست
اى مردهپرست ، پس شما چكار داريد بزندگان خود ميدانند اگر كسى را نيك شمارند يا بد شمارند يا با كسى معارضه كنند يا نكنند ، انظر كيف نصرف لهم الايات ثم انظر انى يوفكون اين كلمه از باب نقض بود نه تسليم .
چه خوب موافق است قضيه حافظ براى استشهاد بر مقام ، يعنى اثبات آنكه قدح و ذم اينجماعت از سلسلهها و پيران آنها همهاش از باب مزاحمت بوده و مادام الحيوة است ، زيرا كه قدح و طعن حافظ را قبلا شنيدى كه چقدر از صوفيه غير مسلك خود قدح مىكند و چگونه پافشارى از ابطال همه طرق مينمايد و چگونه صوفيان خانقاهى را مطرود و مردود ميسازد اكنون بمتصوفه عصر بنگر كه چگونه حافظ را بالا بردهاند لسان الغيبش خواندهاند يكتا عاشق حقش شمردهاند ، او را از اولياء ش بزرك معرفى مينمايند بطوريكه كم كسى بپايه او تواند رسيد ديوانش را زبور العرفاء