و باز هم ميگويند :
بندگى كن تا كه سلطانت كنند * تن رها كن تا همه جانت كنند
و از اين قبيل ، سليمانت كنند ، ابراهيم خليل الرحمنت كنند و هكذا ، مولوى :
از رياضت نى توان اللّه شد * ميتوان موسى كليم اللّه شد
از طرف ديگر آنقدر صعب و مشكل ميكنند وصول بحقيقت را كه بيچاره پنجاه سال و شصت سال ميرود هنوز ميگويند تو خامى قابل رسيدن بحقايق نيستى بلكه ميگويند حافظ :
گليم بخت كسى را كه بافتند سياه * به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
ايضا - با مدعى مگوئيد اسرار عشق و مستى * بگذار تا بميرد در درد خودپرستى
ايضا - نطفهء پاك ببايد كه شود قابل فيض * ورنه هر سنك و گلى لؤلؤ و مرجان نشود
ايضا - چو منصور از مراد آنان كه بر دارند بردارند * بدين درگاه حافظ را چو ميخوانند ميرانند
و باز ميگويند هر كس بايزيد نشود هر كس منصور حلاج نشود هر كس نعمت اللّه نشود هر كس شبلى نشود و همچنين ، و اعجبا هر كسى بايزيد و منصور و امثال آنها نشود اما ابراهيم خليل و موسى كليم بشود .
از همه عجيبتر آنكه اين گفته را يعنى قابليت رسيدن بهمهء كمالات را قائلين بوحدت وجود نيز ميگويند با آنكه اين حرف نسبت بايشان تناقضى است ظاهر ، زيرا كه در وحدت وجود فقط وجود واحد احدى است و وجود كائنات وجود ظلى حبابى است مانند نور است كه در شيشههاى