و رعب و گاهى از شوق و محبت حاصل شود بطوريكه از خود غفلت مىكند بنحويكه اگر آسيبى به بدن رسد يا موضعى از بدن زخم شود و خون فراوان هم از او برود از شدت انصراف هيچ التفات ندارد و آگاه هم نشود ، اما از جهت خوف و رعب چنانچه دربارهء ذو القليين اتفاق افتاد . ذو القلبين مردى بود كه از شدت ذكاوت و هوش خود را به ذو القلبين ملقب كرده بود يعنى ميگفت من داراى دو قلبم و به دو قلب توجه و التفات دارم هيچ چيز مانع از التفات من نميشود و موجب انصراف من نميشود با اين وصف در جنگ احد چنان فرار ميكرد كه متوجه به خود نبود يك پايش كفش داشت و پاى ديگر برهنه و كفشش در دستش بود بوى گفتند لنگه كفشت كو متوجه نبود كه در پايش هست با آنكه در دستش بود ميپرسيد كه لنگهء كفش من كو ، و اما از جهت شوق چنانچه زنان مصر را از ديدن يوسف اين انصراف رخ داد كه دستهاى خود را بجاى ترنج بريدند از اين قبيل است تير كشيدن از پاى امير المؤمنين عليه السّلام در حال نماز و عدم توجه آنحضرت و آگاه نشدن وى مگر بعد از فراغ از نماز .
ولى اينها فنا نيست بيدار باش كه بر تو مغالطه و مخالطه نكنند چه بسا ممكن است كه همين امثله را براى تلبيس كردن بر عوام براى اثبات مطلب خود بياورند ، ديگر عوام بيچاره كه تشخيص نميدهد بين فناى اراده و انصراف قلب و بين فناى ذات در ذات يا صفات در صفات .
با زهم ميگوئيم آن فناى كلى كه آنها ادعا ميكنند اگر هم فناى او دى را قصد كنند باز هم خطا كردهاند در اينكه براى خود چنين ادعائى كنند نهايت اين خطا به آن خطاب فرق دارد ، آن خطا از جهت ادعاى امر غير معقول و محال است ، و اين از جهت امر اختصاصى است زيرا كه فناى
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة البدعة والتحرف 57
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صالبدعة والتحرف ٥٧