دست دهد و اين مقام را مقام وحدت نيز گويند ، يعنى مقامى است كهسالك چون خود را نبيند خدا را تنها ببيند پس با او يكى شده زيرا كه هستى او در هستى حق محو شده ، همواره در اشعارشان دم از اين مقام وحدت و فنا ميزنند و حصول اين مقام را از كثرت مراقبه و عشق تام ميدانند كه چون عشق بنهايت رسيد و مراقبه پىدرپى اتفاق افتاد قهرا حالت انسلاخ از حيثيت هستى دست دهد .
بعضى از صوفيه فنا را هم براى مريد و هم براى مراد دانند لكن گويند فناى مريد فناى فى الشيخ است و فناى شيخ فناى فى اللّه است ، و قصههاى مجعول ساختگى هم براى تأييد خود نقل ميكنند ، مانند آنكه جعل كردهاند كه ملاى رومى با شمس تبريزى ميرفتند و بنهرى رسيدند شمس بر آب زد و رفت مولوى نيز از عقبش رفت در اثناء مولوى از شمس شنيد كه يا على ميگويد مولوى با خود گفت كه من نيز اين كلمه را بگويم چون يا على گفت در آب فرو شد شمس او را گرفت از وى پرسيد چه كردى گفت من همان كه تو گفتى گفتم گفت تو يا شمس بگو يعنى تو بايد فانى در من باشى اين فناى در شيخ را براى خر كردن مريدان كه كاملا در تحت ارادهء پيرو بندهء مسلوب الاراده وى باشند وضع كردهاند .
اين مسئله فنا هم نيز از محدثات قرون بعد است و در اولين نبوده و اگر بوده بوجهى است كه ذكر مىشود ، گمانم اين است كه ظهور اين اختراع بعد از ظهور آن كفريات شد از بايزيد بسطامى و حسين بن منصور حلاج اين گفتههاى ناروا را ساختند براى تأويل كفريات آن دو بهر حال .
اما فناى ذات در ذات حق آنكه كفر محض استسبب و بهيجوجه تصور نشود جز بوحدت وجود كه ايشان قائلبآن هستند و حكم آن ميآيد صحح و اما فناى صفات در صفات نيز كفر است ، اگرچه بآنمرتبه از وضوح نيست . زيرا كه فناى
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة البدعة والتحرف 55
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صالبدعة والتحرف ٥٥