تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 437

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٤٣٧
از دوستان جانى مشكل بود بريدن * سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار سامرى كيست كه دست ازيد بيضا ببرد
اين غزل تعشق بشاه يا وزير است ببين كه در مقام تملق و استماله چه تشبيه سخيف ور كيكى آورده غزل اينست :
نيست « 1 » در شهر نگارى كه دل ما ببرد * بختم اريار شود رختم از اينجا ببرد كو حريفى خوش و سرمست كه پيش كرمش * عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد علم و فضلى كه چهل سال بدست آوردم * ترسم آن نرگس مستانه بيكجا ببرد
سحر با معجزه ( الخ ) حال ببين كه چگونه علم و فضل را سحر سامرى و نرگس مستانهء او را بمعجزه تشبيه كرده و اين از باب اينست كه در تصوف ارزشى براى علم و فضل نيست در جنب عشق چنانچه گفته : تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى ، اگر متوهمى توهم كند كه قضيه برعكس است علم و فضل را بمعجزه و نرگس مستانه يار را بسحر سامرى تشبيه كرده و لذا گفته ( ترسم ) جواب او ا ينست كه اولا چون در مقام مدح و استماله و تملق است اين تشبيه موجب وهن و استخفاف است و ثانيا از اين تعبيرات نيز دارد
چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت * تدبير ما بدست شراب دو ساله بود
ثالثا در آخر غزل گويد :
هامش
( 1 ) مانند آنكه گفته :سخندانى و خوشخوانى نميورزند در شيراز * بيا حافظ كه تا خود را بملك ديگر اندازيم