گر انگشت سليمانى نباشد * چه خاصيت دهد نقش نگينى
من آن مرغم كه هر شام و سحرگه * ز بام عرش ميآيد صفيرم
ما قصهء سكندر و دار نخواندهايم * از ما بجز حكايت مهر و وفا مپرس « 1 »
از روى پوشى صومعه نقد طلب مجوى * يعنى ز مفلسان خبر كيميا مپرس
مصراع : فكر هر كس به قدر همت اوست اولش تو و طوببى و ما و قامت يار ، و باز در طعن به شعراى همكار و پيش افتادهگان در دربار و پست شمارى ايشان گفته :
فلك بمردم نادان دهد ز مام مرداد * تو اهل دانش و فضلى همين گناهت بس
آسمان كشتى ارباب هنر ميشكند * تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم
اى مگس عرصهء سيمرغ نه جولانگه تست * عرض خود ميبرى و زحمت ما ميدارى
ساغر ما كه حريفان دگر مىنوشند * ما تحمل نكنيم ار تو روا ميدارى
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند * سعى نابرده چه اميد عطا ميدارى
مصراع يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود مصراع اولش در تنگناى حيرتم از نخوت رقيب و بعد در توصيف خود گفته :
بس نكنه غير حسن ببايد كه تا كسى * مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
هامش
( 1 ) عجيب است با آنكه آنهمه از سكندر و جم و كيخسرو و تهمتن و قباد و دارا و سياوش و زردشت و پرويز گفته باز هم ميگويد ما قصهء سكندر و دارا نخواندهائم عجيبتر آنكه با آنهمه بىوفاتيش كه با هيچكس وفا نكرده و با همه به زبان بازى بر گذار كرده شاهدش آنكه براى قاتل و مقتول و ظالم و مظلوم تغزل كرده حتى با پيرش هم وفا نكرده چندين باره عهد شكنى كرده باز هم خجالت نميكشد ميگويد از ما بجز حكايت مهو و وفا مپرس .