عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده * بجز از عشق تو باقى همه فانى دانست
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * زائر تربيت آصف ثانى دانست
بكوى « 1 » عشق منه بى دليل راه قدم * كه گم شد آنكه در اين ره بمنزلى نرسيد
بكوى عشق منه بىدليل راه قدم * كه من بخويش نمودم صد اهتمام نشد
بطعنه گفت شبى مير مجلس تو شوم * شدم بمجلس خاصش كمين غلام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از ره فكر * در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد
در « 2 » دفتر طبيب خرد باب عشق نيست * ايدل به درد خو كن و نام دوا مپرس
بسى شديم و نشد عشق را كرانه پديد * تبارك اللّه از اين ره كه نيست پايانش
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد * كه جان زندهدلان سوخت در بيابانش
بدين شكسته بيت الحزن كه ميآرد * نشان يوسف دل از چه ز نخدانش
بگيرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم * كه سوخت حافظ بيدل ز مكر يارانش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنود * زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نكتهدانان خود فروشى شرط نيست * يا سخن دانسته گواى مرد عاقل يا خموش
ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد
هامش
( 1 ) براى شاه است در آخر گفته بهار ميگذرد دادگسترا درياب
( 2 ) معلوم نيست كه براى شاه يا وزير است زيرا كه گفته جانا ترا كه گفت كه احوال ما مپرس و آن بيت را از روى رقابت با همكاران گفته و گفته از روى پوش صومعه نقد طلب مجوى يعنى به آنها اعتنا مكن عطف نوحه بسوى ما كن