بد گفت عرفاء بر دو قسمند عرفاى حقيقى « 1 » و غير حقيقى عرفاى حقيقى
هامش
( 1 ) نظير اين تنويع و تقسيم تنويع ديگريست كه آن نيز فريبنده است و آن اينست كه ميگويند عرفان دو نوع است عرفان علمى و عرفان عملى و عرفاء دو قسمتند عرفاى علمى و عرفاى عملى و چون اين تنويع را مسلم كنند اكنون براى فريفتن ، راهى باز نمايند پس بسادهء بيچاره ميگويند تو اين اهل عرفان و كسانى را كه بنام عرفان مشهورند و دعوى عرفان كنند و از عرفاء شمرده ميشوند اصل عرفان و عرفا قرار مده و هه عرفا را از چشم ايشان مبين و عمل ايشان را ميزان مگير زيرا كه ايشان هم اگرچه اهل عرفانند و از عرفايند اما از عرفاى علميند نه عرفاى عملى اينها از علم عرفان مطلعند اهل عمل نيستند عرفاى عملى آنان هستند كه اين علم را بموقع عمل گذاردهاند پس بنتيجه لازمهء او كه كشف و شهود و حق اليقين است رسيدهاند و اين اشخاص بسيار نادرند و نادر الوجود وجود ايشان كبريت احمر است ايشانند كه فناء فى اللّه را بالعيان درك كردهاند و بحقيقت اين عمل رسيدهاند
جواب از اين تنويع و اين تلبيس آنست كه ما اين تنويع را هم مانند تنويع بحقيقى و غير حقيقى بىاصل ميدانيم و اين آثاريرا كه آثار عرفان مى شمريد از كشف و شهود و حق اليقين و وصل و وحدت و فنا و بقاء بعضى را محال و بعضى ديگر را كه ممكن است آثار عرفان نميدانيم خواه علمى و خواه عملى و اين عرفان زائيدهء تصوف را بهيچوجه قابل آن تشريفات ممكنهاش نميدانيم چيزى كه اصلش باطل است خواه كسى ادعاى علمش را كند يا عملش هر دو يكسان است
اينكه در مقام ساده فريبى بود و از اين تنويع شخص مدعى چنين نتيجه ميگيرد كه بايد اهل عمل يعنى عارف عملى را پيدا كرد و بعد هم ادعا مىكند كه خود اوست و اما اگر بكتب اين قوم زياد ممارست كرده باشيد ميبينيد كه همه ميگويند عارف عملى وجود ندارد بعضىها مينويسند عرفان اگر بوده در صدر اول بوده بعضى ميگويند از قرن ششم يا هفتم همهاش عرفان عملى است بعضى ديگر گويند از بعد از جنيد و شبلى همهاش عملى است باز چون بنويسندگان هر دوره كه نگاه ميكنى مبينى هر يك مينويسد در زمان ما كه اهلش وجود ندارد آنان كه اهلش بودهاند مردند اين بيچارگان از بقيه در صفحه بعد