( 13 ) يك جا گويد :
راز درون پرده ز رندان مستپرس * كاين حال نيست زاهد عاليمقام را
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
جاى ديگر گويد :
در ره عشق نشد كس بيقين محرم راز * هر كسى بر حسب خويش گمانى دارد
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز * باطن درين خيال كه اكسير ميكنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب * تا خود درون پرده چه تدبير ميكنند
راز درون پرده چه داند فلك خموش * اى مدعى نزاع تو با كردگار چيست
( 14 ) باز يك جا گويد :
ميخور كه عاشقى نه بكسب است و اختيار * اين موهبت رسيده ز ميراث فطرتم
با آنچه در فصل جبر گذشت جاى ديگر ميگويد :
بسعى كوش اگر مزد بايدت ايدل * كسى كه كار نكرد اجر رايگان نبرد
سعى نابرده در اين راه به جائى نرسى * مرد اگر ميطلبى طاعت استاد ببر
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد * يا جان رسد بجانان يا جان ز تن برآيد
گويند سنك لعل شود در مقام صبر * آرى شود و ليك به خون جگر شود
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند * سعى نابرده چه اميد عطا ميدارى
ايضا در اين يكغزل هر دو نقيض را گفته :
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض * ورنه هر سنك و گلى لؤلؤ و مرجان نشود
ذره را تا نبود همت عالى حافظ * طالب چشمهء خورشيد در خان نشود