كمال دلبرى و حسن در نظر بازيست * بشيوهء نظر از نادران دوران باش
دوستان عيب نظر بازى حافظ مكنيد * كه من او را ز محبان شما ميبينم
عاشق و رند و نظر بازم و ميگويم فاش * تا بدانى كه به چندين هنر آراستهام
( 3 ) يك جا گويد :
لاف عشق و گله از يار زهى لاف دروع * عشقبازان چنين مستحق هجرانند
در كوى ما شكسته دلى ميخرند و بس * بازار خودفروشى از آنسوى ديگر است
باز يك جا آنهمه گله و شكايت و بىادبى نسبت بمعشوق كه گذشت .
( 4 ) يك جا گويد :
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست * هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين * خدا گواست كه هر جا كه هست با اويم
غرض ز مسجد و ميخانهام و صال شماست * جز اين خيال ندارم خدا گواه منست
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت * در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست
باز جاى ديگر ميگويد :
هر آنكسى كه در اين حلقه نيست زنده بعشق * بر او نمرده به فتواى من نماز كنيد
تا ابد بوى محبت بمشامش نرسد * هر كه خاك در ميخانه برخساره نرفت
گو برو و آستين بخونجگر شوى * هر كه درين آستانه راه ندارد
( 5 ) يك جا گويد :
تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستى
با آنهمه خود بينى و تعريف از خود كه گذشت و با آنكه در مقام تحسر و تأسف خود ميگويد :
فلك بمردم نادان دهد زمام مراد * تو اهل فضلى و دانش همين گناهت بس