جامى و گفتا كه عيب پوشيدن » .
زاهدا يمن مشو از بازى غيرت زينهار * كه ره از صومعه تا دير مغن اينهمه نيست
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود * بنياد از اين شيوهء رندانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش * اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
زلف دلدار چون ز نار همى فرمايد * برو ايشيخ كه شد بر تن ما خرقه حرام
كردار اهل صومعهام كرد مىپرست * اين دود بين كه نامه من شد سياه از او
ايضا در قصيده دوم گويد :
به خاك پاى صبوحى كنان كه تا من مست * ستاده بر در ميخانهام بد ربانى
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم * كه زير خرقه نه ز نار داشت پنهانى
مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب * چون نيك بنگرى همه تزوير ميكنند
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم * با كافران چه كارت گر بت نميپرستى
طريقه پنجم
از اشعار بىمعنى توهين كردن بعلويات و سفلتات مباركه و مقدسات براى خاطر شاه يا وزير يا پير و پست شمردن آنها در مقابل اين ممدوحهاى خود حافظ :
غزل گفتى و در سفتى بيا و خوش بخوان حافظ * كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را
پس از اگر آن ترك شيرازى بدست آرد دل ما را الخ . . .
درياى اخضر فلك و كشتى هلال * هستند غرق نعمت حاجى قوام ما
خسروا گوى فلك در خم چوگان تو باد