نقدها را بود آيا گه عيارى گيرند * تا همه صومعه داران پى كارى گيرند
صوفى گلى بچين و مرقع بخار بخش * وين زهد خشك را بمى خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنك چنك نه * تسبيح و طيلسان بمى و ميگسار بخش
زهدگران كه شاهد و ساقى نميخرند * در حلقهء چمن بنسيم بهار بخش
صوفى سر خوش از اين دست كه كج كرد كلاه * به دو جام دگر آشفته شود دستارش
صوفى شهر را به بين لقمهء شبهه مىخورد * پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
صوفى بيا كه خرقهء سالوس دركشيم * وين نقش زرق را خط بطلان بسر كشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان * غارت كنيم باده و شاهد ببركشيم
توبهء زهدفروشان گران جان بگذشت * وقت رندى و طرب كردن رندان برخاست
ما نه مردان ريائيم و حريفان نفاق * آنكه او عالم سر است بدين حال گوا است
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست * در حق ما آنچه گويد جاى هيچ اكراه نيست
سر تسليم من و خشت در ميكدهها * مدعى گر نكند فه سخن گو سرو خشت
امام شهر كه بودش سر نماز دراز * به خون دختر رز جامه را قصارت كرد
ز كوى ميكده دو شش بدوش ميبردند * امام شهر كه سجاده ميكشيد بدوش
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش * حافظ قرابه كش شد و مفتى پياله نوش
صوفى ز كنج صومعه در پاى خم نشست * تا ديد محتسب كه سبو ميكشد بدوش
احوال شيخ و قاضى و شرب اليهودشان * كردم سؤال صبحدم از پير ميفروش
« عجيب است كه شاه خطابخشو جرمپوش است اما حافظ عيبپوش نيستبا آنكه از پيرش سؤال كرده كه راه نجات چيست ؟ . بخواست