چون بهواى مدحتت زهره شود ترانه ساز * حاسدت از سماع آن همدم آه و ناله و باد
نه طبق سپهر و آن قرصه سيم و زر كه هست * بر لب خوان قسمتت سهلترين نواله باد
ذروه كاخ رفعتت راست ز فرط ارتفاع * راهروان وهم را راه هزار ساله باد
ببارگاه تو چون بادرا نباشد باد * كى اتفاق مجال پيام ما افتد
اين بيت نظير اين است كه براى شاه گفته هنگاميكه به سفر رفته :
ديشت گله زلفت با باد همى گفتم * گفتا غلطى بگذر زين فكرت سودائى
صد باد صبا اينجا با سلسله در رقصند * اين است حريف ايدل تا بادنه پيمائى
اول اين غزل اينست اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى .
هيچ رونق نشود آئينه حجله بخت * مگر آن روى كه مالند بر آن سم سمند
؟ ؟ ؟ خاكى كه از اين در نتوانم برخواست * از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
چو آفتاب مى از مشرق پياله برآيد * ز باغ عارض ساقى هزار لاله برآيد
نسيم زلف تو گر بگذرد بتربت حافظ * ز خاك كالبدش صد هزار ناله برآيد
گر ز مسجد بخرابات شدم خورده مگير * مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوى اقليم وجود * قدمى نه بوداعش كه روان خواهد شد
اينهم مانند آنكه گويد : ما بدين درنه پى حشمت و جاه آمدهايم الخ
رهرو منزل عشقيم وز سر حد عدم * تا باقليم وجود اينهمه راه آمدهيم
از براى مقدم خيل خيالت مردمان * ز اشك رنگين در ديار ديده آئين بستهاند
كار زلف تست مشك افشانى عالم ولى * مصلحت را تهمتى بر نافهء چين بستهاند