تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 283

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٨٣
ور وسمه كمانكش گشت در ابروى او پيوست * طبلهء عطر گل و درج عبير افشانش فيض يك شمه ز بوى خوش عطار من است * باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران كاب گلزار تو از اشك چو گلنار من است * لب تو خضر و دهان تو آب حيوانست قد تو سرو و ميان تو مو و گردن عاج * دهان تنك تو داده به آب خضر بقا لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج * چرا همى شكنى جان من ز سنك دلى دل ضعيف كه باشد بنازكى چو ز جاج * فتاده در سر حافظ هواى چون تو شهى كمينه ذرهء خاك در تو بودى كاج * سواد ز لف سياه تو جاعل الظلمات بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح * ز ديده‌ام شده صد چشمه در كنار روان كه خود شنا نكند در ميان آن ملاح * پيش چشمم كمتر است از قطره‌ى اين حكايتها كه از طوفان كنند * خم ابروى تو در صنعت تيراندازى برده از دست هر آنكس كه كمانى دارد * شوخى نرگس نگر كه پيش تو بشگفت چشم دريده ادب نگاه ندارد * بنى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد بهار عارضش خطى به خون ارغوان دارد * خدا را داد من بستان از او اى شحنه مجلس كه مى با ديگران خورده است و با من سر گران دارد * من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم داغ سوداى توام سرّ سويدا باشد * فروغ ماه ميديدم ز بام قصر او روشن كه رو از شرم آن خورشيد در ديوار ميآورد * ازره گذر خاك سر كوى شما بود هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد * داد گرا فلك تو را جرعه‌كش پياله باد دشمن دل سياه تو غرقه به خون چو لاله باد