ور وسمه كمانكش گشت در ابروى او پيوست * طبلهء عطر گل و درج عبير افشانش
فيض يك شمه ز بوى خوش عطار من است * باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
كاب گلزار تو از اشك چو گلنار من است * لب تو خضر و دهان تو آب حيوانست
قد تو سرو و ميان تو مو و گردن عاج * دهان تنك تو داده به آب خضر بقا
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج * چرا همى شكنى جان من ز سنك دلى
دل ضعيف كه باشد بنازكى چو ز جاج * فتاده در سر حافظ هواى چون تو شهى
كمينه ذرهء خاك در تو بودى كاج * سواد ز لف سياه تو جاعل الظلمات
بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح * ز ديدهام شده صد چشمه در كنار روان
كه خود شنا نكند در ميان آن ملاح * پيش چشمم كمتر است از قطرهى
اين حكايتها كه از طوفان كنند * خم ابروى تو در صنعت تيراندازى
برده از دست هر آنكس كه كمانى دارد * شوخى نرگس نگر كه پيش تو بشگفت
چشم دريده ادب نگاه ندارد * بنى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
بهار عارضش خطى به خون ارغوان دارد * خدا را داد من بستان از او اى شحنه مجلس
كه مى با ديگران خورده است و با من سر گران دارد * من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم داغ
سوداى توام سرّ سويدا باشد * فروغ ماه ميديدم ز بام قصر او روشن
كه رو از شرم آن خورشيد در ديوار ميآورد * ازره گذر خاك سر كوى شما بود
هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد * داد گرا فلك تو را جرعهكش پياله باد
دشمن دل سياه تو غرقه به خون چو لاله باد
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 283
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ٢٨٣