بمعمى نشايد زيرا كه افهام در حل معمى مختلف مىشود بعلاوه آنكه معمى بالاخره حل مىشود و راز فاش مىشود پس نتيجه در معما نيست جز اظهار فضل كردن و افهام را به خود متوجه كردن و بدينوسيله بزرگى خود را بر خلق تعميه و تمويه كردن حاصل آنكه شعر ، لغز و معمى دخلى بعرفان ندارد .
سوم آنكه خارج از حيا و ادب و عفت و بىشرمانه و وقيحانه بگويد و معلوم است كه اين روش روش عارفانه نيست .
چهارم آنكه توهين كند از آنچه شرع ، مقدس شمرده مانند علم و زهد و تقوى و صلاح و طعنه بر اهل اينها زند و عيبگوئى اهل صلاح كند و معلوم است كه اين خلاف عشق و عرفان حقست .
پنجم توهين نسبت بعلويات و افلاكيات كه در فرمان حقند و مسخر بامر حقند و خداوند فرموده : و حفظناها من كل شيطان رجيم و به ابليس فرمود : فاهبط منها فما يكون لك ان تتكبر فيها ، و يا غير افلاك از سفليات كه صاحب شأنى باشد و معلومست كه توهين به اينها خلاف عرفان است .
ششم توهين بملائكه و انبياء و تحقير مقام ايشان و نسبت معصيت به آنها دادن اين نيز معلوم است كه خلاف عرفان است .
هفتم استدلالات عاميانه و عوام فريبانه براى مقصود ، و اين نيز خلاف عرفان است
هشتم : نسبت جبر به خالق دادن و اين پنج اخير مخالف با مذهب شيعه نيز هست ، پس اينها هم دليل است بر اينكه شيعه نبوده .
طريقه نهم : آنكه متناقضات بگويد و اين نيز معلوم است كه عارف متناقض
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 279
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ٢٧٩