طريق خدمت و آئين بندگى كردن * خدايرا كه رها كن نما و سلطان باش
( يعنى طريقه خدمت و آئين بندگى كردن امراء و بزرگان را از من بياموز كه در اين فن ماهرم .
ياد باد آنكه باصلاح شما ميشد راست * نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود
و اين اشاره است بتعلم وى از جلال الدين چنانچه گويد :
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * ز اثر تربيت آصف ثانى دانست
حافظ ببر تو گوى فصاحت كه مدعى * هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت
عاشق و رندم و ميخوار بآواز بلند * وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر بكاشانه رندان قدمى خواهى زد * نقل شعر شكرين و مى بيغش دارم
نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار * عشوهء فرماى تا من طبع را موزون كنم
اى مه صاحبقران از بنده حافظ ياد كن * تا دعاى دولتت از حسن روزافزون كنم
ايضا بجلال الدين گويد :
آنكه در طرز غزل نكته بحافظ آموخت * يار شيرين سخن نادره گفتار من است
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود * اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش
گر بديوان غزل صدر نشينم چه عجب * سالها بندگى صاحب ديوان كردم
همچو حافظ برغم مدعيان * شعر رندانه گفتم هوس است
حافظا علم و ادبورز كه در مجلس شاه * هر كرا نيست ادب لايق صحبت نبود
معرفت نيست در اين قوم خدايا سببى * تا برم گوهر خود را به خريدار دگر