عشق ميورزم و اميد . . . ( الخ ) بالاخره حافظ از اين راه براى خود تامين جاه و مال نمود تا آنكه گفته :
در سه سال آنچه بيند و ختم از شاه و وزير * همه بر بود بيكدم فلك چوگانى
بقيهاش در فصل شاهان گذشت .
هنر نميخرد ايام و غير از اينم نيست * كجا روم بتجارت بدين كساد متاع
سخن دانى و خوشخوانى نيمورزند در شيراز * بيا حافظ كه تا خود را بملك ديگر اندازيم
ز دست بخت گرانخواب و كار بيسامان * گرم بود گلهء راز دار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقى و رندى بود * دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم
آسمان كشتى ارباب هنر ميشكند تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم قلندران حقيقت به نيم جو نخرند قباى اطلس آنكس كه از هنر عاريست
هنر بىعيب و حرمان نيست لكن * ز من محرومتر كى سائلى بود
مرا تا عشق تعليم سخن * كرد حديثم نكته هر محفلى بود
گوهر معرفت اندوز كه با خود ببرى * كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
بعد خواهد آمد كه مقصود از معرفت ، معرفت عشق هنرى است .
دوستان عيب من بيدل حيران مكنيد * گوهرى دارم و صاحب نظرى ميجويم
ايضا در توصيه به بعضى از نوكاران بفن شعر و ترغيب او بسوى خود گويد :
كمال دلبرى و حسن در نظر بازى است * بشيوهء نظر از نادران دوران باش
زيور عشق نوازى نه كار هر مرغى است * بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش « 1 »
هامش
( 1 ) يعنى بيا از من بياموز