حافظ دگرچه ميطلبى از نعيم دهر * مى ميچشى و طرهء دلدار ميكشى
اينهم كه واضح است استغنا نيست بلكه تاسف بر محروميت است .
در مصطبه عشق تنعم نتوان كرد * چون بالش زر نيست بسازيم بخشتى
اينهم كه ظاهر است از بيچارگى سروده شده مؤيدش را هم بعد گويد :
مفروش بباغ ارم و نخوت شداد * يك شيشه مى و نوش لبى و لب كشتى
آمرزش نقد است كسى را كه در اينجا * ياريست چو حورى و سرائى چو بهشتى
كلام را در اين مقام اطاله داديم و آنچه در باب استغناء قابل انطباق بود ذكر كرديم تا حقيقت حال بر همه معلوم شود و اهل منبر هم ديگر استشهاد باينگونه اشعار نكنند و اين گونه ابياترا تطبيق بر استغنا ندهند و بيش از اين حافظ را بعشق و عرفان معرفى نكنند .
شاهد ششم بر آنكه عشق و عرفان حافظ هنرى و تصنعى است
آنكه خود حافظ تصريح كرده به آنكه عشق او هنرى و تعلمى و اكتسابى است ، و عشقورزى را حرفه خود قرار داده از آن جمله :
عشق ميورزم و اميد كه اين فن شريف * چون هنرهاى دگر موجب حرمان نشود
حافظ بر حسب گفتههاى خودش حافظ قرآن بوده و درس قرآن هم گاهى داشته ادبيات هم كه معلوم است داشته و شايد شطرى از فلسفه و حكمت هم داشته لكن از هيچكدام استفاده جاه و مال ننموده يعنى هيچيك از آنها مايه استفاده براى او نشده وجهش هم معلوم است زيرا كه در هر يك از فنون اشخاصى برتر و استادتر در زمان او بودند كه نوبت به او نميرسيد اينست كه ميگويد :