تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 265

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٦٥
خوشا آندم كز استغناى مستى * فراغت باشد از شاه و وزيرم
اين بيت در فصل طمعش ذكر شده و معلوم است كه در اينجا نيز از روى تحسر است و هم تملق از پير بخصوص كه ميگويد :
در اين غوغا كه كس از كس نپرسد ،
معلوم است كه هنگام جنك و فتنه بوده پس فراغتش از شاه و وزير قهرى بوده از باب توفيق جبرى :
بخرمن دو جهان سر فرو نميآرند * دماغ كبر گدايان و خوشه‌چينان بين گداى ميكده‌ام ليك وقت مستى بين * كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم
اينجا خودش اعتراف مىكند كه اين استغناها از روى مستى است بلكه بعد هم دست تگديش دراز است بلكه از بيچاره‌گى كه دستش بمجلس شاه نميرسد بهر زه گوئى افتاده چنانچه در فصل شاهان گذشت زيرا كه بعد گفته :
بتخت گل بنشانم بتى چو سلطانى * ز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره كنم چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه * پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم
ايضا در اينجا لاف استغنا را بنهايت بالا برده :
كه برد بنزد شاهان ز من گدا پيامى * كه بگوى ميفروشان دو هزار جم به جامى
گويا از اين شعرش كه گفته :
بملازمان آنشه كه رساند اين دعا را * كه بشكر پادشاهى ز نظر مران گدا را
و اشعار ديگرش كه گذشت فراموش كرده بلى اينجا تعلق از پير كرده و استماله خاطر پير مينمايد و ميگويد :
تو كه كيميا فروشى نظرى بقلب ما كن * كه بضاعتى نداريم و فكنده‌ايم دامى سر خدمت تو دارم بخرم بلطف و مفروش