دنيا و آخرت خود را مستغنى كرده ولى در عين استغنا دست گدائيش به طرف ممدوحش دراز است پس معلوم است كه اين استغناء از تملق و چاپلوسى است و براى بدست آوردن خاطر محبوب است : غزل اينست
باز كش يكدم عنان اى ترك شهر آشوب من * تا ز اشك چهره راهت پر در و گوهر كنم
من كه دارم در گدائى گنج سلطانى بدست * كى طمع در گردش گردون دون پرور كنم
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم * گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم
عاشقانرا گر در آتش مىپسندد لطف دوست « 1 » * تنك چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم
دوش لعلش عشوهء ميداد حافظ را ولى * من نه آنم كز وى اين افسانهها باور كنم « 2 »
شده اگر جرعهء رندان نه بحرمت نشود * التفاتش بمى صاف مروق نكنيم
اينجا معلوم است كه از حسرت و نوميدى است چه آنكه بعد گويد :
آسمان كشتى ارباب هنر « 3 » ميشكند * تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم
در اين غوغا كه كس از كس نپرسد * من از پير مغان منت پذيرم
هامش
( 1 ) مراد از دوست همان ترك شهر آشوب است كه گفت .
( 2 ) مراد از گنج سلطانى يا همان ترك شهر آشوب است و يا غير اوست .
( 3 ) يعنى شعر و غزلسرايى كه مكرر از اين جهت اظهار بىنيازى مىكند چنانچهء گذشت و بيايد و از آن جمله .حافظ از مشرب قسمت گله بىانصافى است * طبع چون آب و غزلهاى روان ما را بس