تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 262

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٦٢
همت عالى طلب جام مرصع گو مباش * رند را آب عنب ياقوت رمانى بود
بعد هم گويد :
نيك نامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار * بد پسندى جان من برهان نادانى بود
معلوم است كه اين از گرمى سر است و الا صحبت از نيكنامى است كه عين جاه‌طلبى است :
صحبت حكام ظلمت شب يلدا است * نور ز خورشيد خواه بو كه برآيد بر در ارباب بيمروت دنيا * چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد
معلوم است كه از روى حسرت از نوميدى است بخصوص كه بعد گويد :
بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر * باغ شود سبز و سرخ گل بدرآيد صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند * بر اثر صبر نوبت ظفر آيد گدائى در جانان بسلطنت مفروش * كسى ز سايه ايندر بآفتاب رود
معلوم نيست كه مرادش از جانان كيست اگر يكى از سلاطين و وزراء است كه حالش معلوم است و اگر مراد پير است ظاهر است كه از روى تملق مىباشد بعد گويد
دلا چه پير شدى حسن و نازكى مفروش * كه اين معامله در عالم شباب رود
پس معلوم شد كه اين استغناى از روى بيچارگى است چون در هنگام پيرى و افتادن از كار است :
چو حافظ در قناعت كوش و از دنيا دون بگذر * كه يكجو منت دونان دو صد من زر نميارزد
اگر مخالفش نبود ميگفتيم راست ميگويد ولى ما جز منت برى از او نديديم آرى در اينجا استغنا از روى حقيقت نيست بلكه از روى عجز و