چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست * از اين رباط دو در چون ضرورت است رحيل
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه بست
معلوم است كه اين از باب دلخوش كردن است در هنگام ندارى چنانچه گويد :
در عين تنگدستى در عيش كوش و مستى * كاين كيمياى هستى قارون كند گدار را
با آنكه در اولش گفته :
اى صاحب كرامت شكرانه سلامت * روزى تفقدى كن درويش بىنوا را
به بين حقير گدايان عشق را كاين قوم * شهان مى كمر ر خسروان بىكلهند
به هوش باش كه هنگام باد استغنا * هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
اين معلوم است كه در مقابل رقيبان خانقاهى گفته كه مغررور بطاعت خود بودند پس استغناى در اينجا استغناى از طاعت است نه از مال و جاه و صاحبان مال و جاه بعد هم گويد :
قدم منه بخرابات جز به شرط ادب * كه سالكان درش محرمان پا دشهند
گنج زرگر نبود گنج قناعت باقى است * آنكه آن داد بشاهان بگدايان اين داد
معلوم است كه از روى حسرت و از محروميت است يا تملق زيرا كه بعد ميگويد .
در كف غصه دوران دل حافظ خونشد * از فراق رخت ايخواجه قوام الدين داد
گرچه بىسامان نمايد كار ما سهلش مبين * كاندرين كشور گدائى رشك سلطانى بود
قبل از اين بيت گويد :