آيا در اين خيال كه دراد گداى شهر * روزى بود كه ياد كند پادشاه از او
حافظ كه ساز مجلس عشاق ساز كرد * خالى مباد عرصه آن بزمگاه از او
اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو * زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست * راز كس مخفى نماند بر فروغ راى تو
حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است * هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشى
حافظ ارسيم وزرت نيست چه شدشا كرباش * چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم
دعاى گوشهنشيان بلا بگرداند * چرا بگوشه چشمى بما نمىنگرى
عمريست پادشاها كرمى تهيست جامم * اينك ز بنده دعوى وز محتسب گواهى
دانم دلت ببخشد بز عجز شبنشيان * گر حال بنده پرسى از باد صبحگاهى
اى شاه حسن چشم به حال گدا فكن * كاين گوش بس حكايت شاهو گدا شنيد
حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس * دربند آن مباش كه نشنيد يا شنيد
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است * خداى منعمم گردان بدرويشى و خرسندى
دانى مراد حافظ از اين درد وغصه چيست * از تو كرشمهء و ز خسرو عنايتى
عمريست تا من در طلب هر روز گامى ميزنم * دست شفاعت هر زمان در نيكنامى ميزنم
بىماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود * دامى براهى مىنهم مرغى بدامى ميزنم
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 258
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ٢٥٨