تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 258

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٥٨
آيا در اين خيال كه دراد گداى شهر * روزى بود كه ياد كند پادشاه از او حافظ كه ساز مجلس عشاق ساز كرد * خالى مباد عرصه آن بزمگاه از او اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو * زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست * راز كس مخفى نماند بر فروغ راى تو حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است * هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشى حافظ ارسيم وزرت نيست چه شدشا كرباش * چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم دعاى گوشه‌نشيان بلا بگرداند * چرا بگوشه چشمى بما نمىنگرى عمريست پادشاها كرمى تهيست جامم * اينك ز بنده دعوى وز محتسب گواهى دانم دلت ببخشد بز عجز شب‌نشيان * گر حال بنده پرسى از باد صبحگاهى اى شاه حسن چشم به حال گدا فكن * كاين گوش بس حكايت شاهو گدا شنيد حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس * دربند آن مباش كه نشنيد يا شنيد در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است * خداى منعمم گردان بدرويشى و خرسندى دانى مراد حافظ از اين درد وغصه چيست * از تو كرشمهء و ز خسرو عنايتى عمريست تا من در طلب هر روز گامى ميزنم * دست شفاعت هر زمان در نيكنامى ميزنم بىماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود * دامى براهى مىنهم مرغى بدامى ميزنم