اگر گفتم دعاى ميفروشان * چه باشد حق نعمت ميگذارم
صبا خاك وجود ما بدان عاليجناب انداز * بود كان شاه خوبانرا نظر بر منظر اندازيم
ايضا براى جلال الدين گويد :
چو هر خاكى كه باد آورد فيضى بود ز انعامت * ز حال بنده يادآور كه خدمتكار ديرينم
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم * لطفها ميكنى ايخاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو * منكه اين ظن برقيبان تو هرگز نبرم
پايه نظم بلند است و جهانگير بگو * تا كند پادشه بحر دهان پر گهرم
پير دردى كش ما گرچه ندارد زر و زور * خوش عطا بخش و خطاپوش خدائى دارد
نغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروش * شادى روى كسى خور كه صفائى دارد
خسروا حافظ درگاهنشين فاتحه خواند * وز زبان تو ثنائى و دعائى دارد
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز * حاجت آن به كه بر قاضى حاجات بريم
( يعنى پير مغان ) ايضا براى پير مغان :
در اين غوغا كه كس از كس نپرسد * من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آندم كز استغنا مستى * فراغت باشد از شاه و وزيرم
گوئى برفت حافظ از پادشاه يحيى * يا رب بيادش آورد رويش پروريدن
ايصبا بر ساقى بزم اتابك عرضه دار * تا از آن جام زر افشان جرعهء بخشد به من
( امير تيمور )