باده و گل از بهاى خرقه ميبايد خريد
از اين بيت و بيتهاى ديگر مانند اين بيت : خرقه جائى گرو باده و دفتر جائى معلوم مىشود كه بحقيقت و راستى هرگاه حافظ بىدرم ميشده خرقه را بگرو ميداه بعد گويد :
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق * گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
معاشران ز حريف شبانه ياد آريد * حقوق بندگى مخلصانه ياد آريد
نمىخوريد زمانى غم وفاداران * ز بيوفائى دور زمانه ياد آريد
بوجه مرحمت اى ساكنان صدر جلال * ز روى حافظ و آن آستانه ياد آريد
هنر بىعيب حرمان نيست ليكن * ز من محرومتر كى سائلى بود
بر اين مست پريشان رحمتآور * ز من محرومتر كى سائلى بود
بر اين مست پريشان رحمت آور * كه وقتى كاروانى كاملى بود
مرا تا عشق تعليم سخن كرد * حديثم نكته هر محفلى بود
حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودى * كنون كه ماه تمامى ز من دريغ مدار
مراد ما همه موقوف يك كرشمهء تست * ز دوستان قديم آنقدر دريغ مدار
مكارم تو بآفاق ميبرد شاعر * از او وظيفه و زاد سفر دريغ مدار
چو ذكر خير طلب ميكنى سخن اينست * كه در بهاى سخن سيم و زر دريغ مدار
جهان و هرچه در او هست سهل و مختصر است * ز اهل معرفت « 1 » اين مختصر دريغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ * تو آبديده از اين رهگذر دريغ مدار
هامش
( 1 ) ببين چگونه صريح است در اينكه مرادش از معرفت كه خود را اهل او ميداند معرفت شعرى و هنرهاى شعريست چنانچه گذشت و بعد هم ميآيد نه عرفتى كه در اذهان است يعنى عشق و عرفان .