تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 249

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٤٩
ابيات ما بعد كاملا مراد را واضح مىكند كه مقصودش آنست كه در لباس فقر خدمت براى دولتيان ميكنم ايضا .
خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم * بره دوست نشينيم و مرادى طلبيم
معلوم است اين گشايشى كه از در ميكده ميطلبد نه از پير است و هم‌چنين مرادش از دوست نيز غير پيراست زيرا كه معنى ندارد در ميخانه بودن و به راه دوست يعنى پير نشستن بلكه مقصود آنست كه بيا تا بميخانه رويم و از آن در بلكه راهى بدوست پيدا كنيم و قطعا مقصود از آن دوست خدا نيست بلكه شاهست و بعدهم ضمن اشعارش تاييد مىكند .
زاد راه حرم وصل نداريم مگر * بگدائى ز در ميكده زادى طلبيم
اينجا هم مقصود از حرم وصل نه وصل به خدا است بلكه وصل بشاه است يعنى ميگويد شايد از در ميكده راهى بسوى شاه حاصل كنيم ، بعد گويد :
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد * مگر از مردمك ديده مدادى طلبيم عشوهء از لب شيرين تو دل خواست بجان * بشكر خنده لبت گفت مرادى طلبيم
براى شاهد از اين غزل همين دو بيت بس است كه آگاه ميكنند روى سخن با شاه است و الا خدا را خال و لب شيرين و شكر خنده نيست در بيت آخرش گفته :
بر در مدرسه تا چند نشينى حافظ * خيز تااز در ميخانه گشادى طلبيم
پس معلوم شد كه اين گشادى در مطلع شعر و آخر آن مراد گشادى معنوى نيست بلكه منظور گشايش مالى است .
هر مرغ بدستانى در مجلس شاه آمد * بلبل بنوا سازى حافظ بغزل گوئى از آن ساعت كه جام مى بدست او مشرف شد * زمانه ساغر شادى به ياد ميگساران زد