من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا * بنده معتمد و چاكر دولتخواهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد * و اندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفى صومعهء عالم قدسم ليكن * حاليا دير مغان است حوالتگاهم
پير ميخانه در هنگام سحر جام را * بنام شاه به او داده چه معنى دارد
مواجهه سخن با پير يا با ديگرى است نميدانم :
مى مخور با همه كس تا نخورم خون جگر * سر مكش تا نكشد سر بفلك فريادم
يار بيگانه مشو تا نبرى از خويشم غم * اغيار مخور تا نكنى ناشادم
رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس * تا به خاك در آصف نرسد فريادم
يعنى با من رام شود تا شكايت ترا پيش وزير نبرم .
ميفكن بر صف رندان نظرى بهتر از اين * بر در ميكده ميكن گذرى بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف كه ميفرمايد * سخت خوبست و ليكن قدرى بهتر از اين
دل بدان رود گرامى چه كنم گرند هم * مادر دهر ندارد پسرى بهتر از اين
روزگارى شد كه در ميخانه خدمت ميكنم * در لباس فقر كار اهل دولت ميكنم
تا كى از دستم ببر آيد ببر تدبير مراد * در كمينم انتظار وقت و فرصت ميكنم
ديدهء بدبين بپوشان اى كريم عيبپوش * اين دليريها كه من در كنج خلوت ميكنم
حافظم در مجلسى دردى كشم در محفلى * بنگر اين شوخى كه چون با خلق صنعت ميكنم
در اينجا جا ندارد كه كسى بگويد مراد از دولت كه در بيت اول گفته دولت عشق و دولت فقر است چنانچه گفته : اگرت سلطنت فقر ببخشند ايدل ( الخ ) زيرا كه معنى ندارد كه بگويد : در لباس فقر كار اهل فقر ميكنم علاوه