وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم * كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
معذلك نسبت به پير ميگويد :
در ميخانهام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود * گرت باور بود ورنه سخن اين بود ما گفتيم
اگر بر من نه بخشائى پشيمانى خورى آخر * بخاطر دار اين معنى كه در خدمت كجا گفتم
به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم * بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بر بستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت * كه مرهمى بفرستم چو خاطرش خستم
ما ز ياران چشم يارى داشتيم * خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم
گفتگو آئين درويشى نبود * ورنه با او ماجراها داشتيم
شيوهء چشمت فريب جنك داشت * ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
با دل سنگينت آيا هيچ در گيرد شبى * آه آتشبار و سوز ناله شبگير ما
خواهم كه پيش ميرمت اى بيوفا طبيب * بيمار باز پرس كه در انتظارمت
درويش نميپرسى و ترسم كه نباشد * انديشه آمرزش و پرواى نوابت
ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت * بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت
يا رب مگيرش ار چه دل چون كبوترم * افكند و كشت و حرمت صيد حرم نداشت
نگرفت در تو گريه حافظ بيهچ روى * حيران آندلم كه كه از سنك خاره نيست
سيل سرشك ما ز دلش كين بدر نكرد * در سنك خاره قطره باران اثر نكرد
در بهاى بوسهء جانى طلب * ميكنند اين دل ستانان الغياث
خون ما خوردند اين كافر دلان * اى مسلمانان چه درمان الغياث
ميان مهربانان كى توان گفت * كه يار ما چنين كرد و چنان كرد