دوش رفتم بدر ميكده خوابآلوده * خرقه تر دامن و سجاده شرابآلوده
آمد افسوسكنان مغبچه بادهفروش * گفت بيدار شو اى رهرو خوابآلوده
شستشوئى كن و آنگه بخرابات خرام * تا نگردد ز تو اين دير خرابآلوده
به طهارت گذران منزل پيرى و مكن * خلعت شيب چو تشريف شبابآلوده
( حاصل مغبچه او را نصيحت كرد و گفت بس است ديگر پير شدى تا كى دست از باده نميكشى )
گفتم اى جان جهان دفتر گل عيبى نيست * كه شود فصل بهار از مى نابآلوده
گفت حافظ لغز و نكته بياران مفروش * آه از اين لطف بانواع عتابآلوده
با مدعى مگوئيد اسرار عيشومستى * تا بىخبر بميرد در درد خودپرستى
دوش آن صنم چون خوش گفت در مجلس مغانم * با كافران چكارت گر بت نمىپرستى
در اينجا خانقاهيان را كافر و بتپرست معرفى مىنمايد .
اى دل مباش يكدم خالى ز عشق و مستى * وانگه برو كه رستى از نيستى و هستى
در مذهب طريقت خامى نشان كفر است * آرى طريق دولت چالاكى است و چستى
تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستى
گر جان بنن به بينى مشغول كار او شو * هر قبلهء كه بينى بهتر ز خودپرستى
در آستان جانان از آسمان مينديش * كز اوج سربلندى افتى به خاك پستى
سحرم هاتف ميخانه بدولتخواهى * گفت باز آى كه ديرينه اين درگاهى
همچو جم جرعه ما كش كه ز سرد وجهان