تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 209

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٠٩
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو * وانكس كه منع ما ز خرابات مىكند گو در حضور پير من اين ماجرا بگو * حافظ گرت بمجلس او راه ميدهند مى نوش و ترك زرق براى خدا بگو * بجان پير خرابات و حق صحبت او كه نيست در سر من جز هواى خدمت او * بهشت « 1 » اگرچه نه جاى گناهكاران است بيار باده كه مستظهرم به همت او * بيا كه دوش بمستى سروش عالم غيب نويد داد كه عام است فيض رحمت او * بر آستانه ميخانه گر سرى بينى مزن بپاى كه معلوم نيست نيت او * مكن به چشم حقارت نگاه در من مست كه نيست معصيت و زهد بى مشيت او * نميكند دل ما ميل زهد و توبه ولى بنام خواجه بكوشيم و فر دولت او * مدام خرقه حافظ بباده در گرو است مگر ز خاك خرابات بود فطرت او * در سراى مغان رفته بود و آب زده نشسته پير و صلائى بشيخ و شاب زده * سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر ولى به ترك كله چتر بر سحاب زده * شعاع جام مدح نور ماه پوشيده عذار مغبچگان راه آفتاب زده * ز شور و عربدهء شاهدان شيرين كار شكر شكسته سمن ريخته رباب زده * گرفته ساغر عشرت فرشتهء رحمت بجرعه برزخ حور پرى گلاب زده * سلام كردم و بر من به روى خندان گفت كه اى خمار كش مفلس شراب زده
هامش
( 1 ) اگرچه آخر غزل ظاهر است كه منظور خدا است ولى به نظر حقير دور نميآيد كه روى سخن در اين دو بيت بهشت اگر ( الخ ) بيا كه دوش ( الخ ) مانند بيت اول با پير مغان باشد يعنى در مقام عذر خواهى با او باشد از خلاف‌ورزى و عهد شكنى و مقصودش از بهشت خرابات است كه او را ببهشت تشبيه كرده ميگويد اگرچه خرابات جاى من گنه كار نيست اما من مستظهرم بهمت او و كرم او و نويد غيبى مرا مژده داد كه رحمت او عام است .