گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو * وانكس كه منع ما ز خرابات مىكند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو * حافظ گرت بمجلس او راه ميدهند
مى نوش و ترك زرق براى خدا بگو * بجان پير خرابات و حق صحبت او
كه نيست در سر من جز هواى خدمت او * بهشت « 1 » اگرچه نه جاى گناهكاران است
بيار باده كه مستظهرم به همت او * بيا كه دوش بمستى سروش عالم غيب
نويد داد كه عام است فيض رحمت او * بر آستانه ميخانه گر سرى بينى
مزن بپاى كه معلوم نيست نيت او * مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه نيست معصيت و زهد بى مشيت او * نميكند دل ما ميل زهد و توبه ولى
بنام خواجه بكوشيم و فر دولت او * مدام خرقه حافظ بباده در گرو است
مگر ز خاك خرابات بود فطرت او * در سراى مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلائى بشيخ و شاب زده * سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر
ولى به ترك كله چتر بر سحاب زده * شعاع جام مدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده * ز شور و عربدهء شاهدان شيرين كار
شكر شكسته سمن ريخته رباب زده * گرفته ساغر عشرت فرشتهء رحمت
بجرعه برزخ حور پرى گلاب زده * سلام كردم و بر من به روى خندان گفت
كه اى خمار كش مفلس شراب زده
هامش
( 1 ) اگرچه آخر غزل ظاهر است كه منظور خدا است ولى به نظر حقير دور نميآيد كه روى سخن در اين دو بيت بهشت اگر ( الخ ) بيا كه دوش ( الخ ) مانند بيت اول با پير مغان باشد يعنى در مقام عذر خواهى با او باشد از خلافورزى و عهد شكنى و مقصودش از بهشت خرابات است كه او را ببهشت تشبيه كرده ميگويد اگرچه خرابات جاى من گنه كار نيست اما من مستظهرم بهمت او و كرم او و نويد غيبى مرا مژده داد كه رحمت او عام است .