مبوس جز لب ساقى و جام مى حافظ * كه دست زهدفروشان خطا است بوسيدن
اى نور چشم من سخنى هست گوش كن * چون ساغرت پر است بنوشان و نوش كن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسى است * پيش آى و گوش دل بپيام سروش كن
تسبيح « 1 » و خرقه لذت مستى نبخشد * همت در اين عمل طلب از مى فروش كن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق * خواهى كه زلف ياركشى ترك هوش كن
لب پياله ببوس آنگهى بمستان ده * بدين دقيقه دماغ معاشران تر كن
فضول نفس حكايت بسى كند ساقى * تو كار خود مده از دست و مى بساغر كن
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مورز * پيالهء بدهش گو دماغ را تر كن
بگو بخازن جنت كه خاك اين مجلس * بتحفه بر سوى فردوس و عود مجمر كن
از اين مروجهء خرقه نيك در تنگم * بيك كرشمهء صوفى و شم قلندر كن
( در نصيحت بشخصى و تحذير او * از خانقاهيان و ترغيبش بخراباتيان )
خدا را كم نشين با خرقهپوشان * رخ از رندان بىسامان مپوشان
تو نازك طبعى و طاقت نيارى * گرانيهاى مشتى دلقپوشان
در اين خرقه بسى آلودگى هست * خوشا وقت قباى ميفروشان
در اين صوفى و شان دردى نديدم * كه صافى باد عيش بادهنوشان
بيا و زرق اين سالوسيان بين * صراحى خون دل و بربط خروشان
هر كس كه گفت خاك در دوست كيميا است
هامش
( 1 ) - اينهم طعن بر خانقاهيان است و اظهار عقيده كه از طريق زهد و رياضت بكشف معانى نتوان رسيد بلكه در تهييج عشق كه عمده در طريق است و در حصول مستى و از خود بى خود شدن كه مقدمه كشف است بهترين داروى مؤثر باده و شراب است .