در بيابان هوى گمشدن آخر تا كى * ره بپرسيم مگر پى بمهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز * حاجت آن به كه بر قاضى حاجات بريم
مقصود از قاضى حاجات همان پير مغان است يعنى با بودن پير مغان چه حاجت بريختن آبرو است
در خرابات مغان نور خدا مىبينم * اين عجب بين كه چه نورى ز كجا مىبينم
جلوه بر من مفردش ايملك الحاج كه تو * خانه مىبينى و من خانه خدا مىبينم
قدح پر كن كه من از دولت عشق * جوانبخت جهانم گرچه پيرم
قرارى بستهام با مى فروشان * كه روز غم بجز ساغر نگيرم
در اين غوغا كه كس كسرا نپرسد * من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آندم كز استغناى مستى * فراغت باشد از شاه و وزيرم
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم * محصول دعا در ره جانانه نهاديم
آن بوسه كه زاهد ز پيش داد بما دست * از روى صفا بر لب پيمانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود * بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم
سلطان ازل گنج غم عشق بما داد * تا روى در اين منزل ويرانه نهاديم
منم كه شهرهء شهرم بعشق ورزيدن * منم كه ديده نيالودهام ببد ديدن
به مىپرستى از آن نقش خود بر آب زدم * كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
عنان بميكده خواهيم تافت زين مجلس * كه وعظ بيعملان واجب است نشنيدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم * كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات * بخواست جامى و گفتا كه عيب پوشيدن
برحمت سر زلف تو واثقم ورنه * كشش چو نبود از آنسو چه سود كوشيدن