مكن در اين چمنم سر زنش به خود روئى * چنان كه پرورشم ميدهند ميرويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين * خدا گواست كه هرجا كه هست با اويم
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم * بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چكنم حرف دگر ياد نداد استادم
طائر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين دير خواب آبادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق * هر دم آيد غمى از نو بمباركبادم
گر خورد خون دلم مردمك ديده روا اس * كه چرا دل بجگر گوشه مردم دادم
سايهء طوبى و دلجوئى حور و لب حوض * بهواى سر كوى تو برفت از يادم
غم زمانه كه هيچش گران نمىبينم * دواش جز بمى ارغوان نمىبينم
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت * چرا كه مصلحت خود در آن نمىبينم
نشان موى ميانش كه دل در او بستم * ز من مپرس كه خود در ميان نمىبينم
من و سفينه حافظ كه جز در اين دريا * بضاعت سخن درفشان نمىبينم
دوستان عيب من بيدل حيران مكنيد * گوهرى دارم و صاحبنظرى ميجويم
گرچه با دلق ملمع مى گلگون عيب است * مكنم عيب كزو رنك ريا ميشويم
حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوى * گو مكن عيب كه من مشك ختن ميبويم
و در تعلق از پير و اظهار توبه و ندامت و اعتذار از شكست پيمان گويد :
سالها پيروى مذهب رندان كردم * تا به فتواى خرد حرص بزندان كردم
هامش
بقيه از صفحهء قبل .
خانقاهيان نيز رفتوآمد كرد عذرش اينست كه اگر بخانقاه هم روم از او فراموش نكنم و پيمان نشكنيم بلكه در انجا هم با اويم و به ياد اويم .